فقه الروابط 21

موضوعات مطروحه در این درس:

متن درس

دوشنبه 21/7/1404-20ربیع الثانی 1447- 13اکتبر 2025 –درس 21 فقه روابط انسانی در سازمان – روابط چهارگانه –رابطه با خود – اصل اول خوف – استنباط دوم – خوف از نفس اماره

$ مسئله‌ی 21: کارکنان سازمان در رابطه با خود باید از نفس اماره دائماً بر حذر باشند و به خدا پناه ببرند تا دچار سوء مدیریت نشوند

معلوم شد خوف به عنوان اولین رکن از رابطه‌ی سازمانی کارمند با خویشتن است.[1] یک استنباط از خوف این شد که خوف از کم‌کاری و پاسخ‌گویی در قبال آن در معاد و در محکمه‌ی ربوبی است که باعث صعود و اوج‌گیری کارمند در مدیریت جهادی خواهد شد. اما خوف معانی دیگری هم دارد که قابل تفقه و استنباط است؛ یعنی خوف از نفس اماره به سوء که هر لحظه به انحراف دعوت می‌کند؛ مگر خدا رحم کند، لقوله تعالی حکایتاً عن یوسف G: «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسي‏ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ».[2] او که یک مدیر به تمام معنا است، صاحب مُلک است، لقوله تعالی «رَبِّ قَدْ آتَيْتَني‏ مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَني‏ مِنْ تَأْويلِ الْأَحاديثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّني‏ مُسْلِماً وَ أَلْحِقْني‏ بِالصَّالِحينَ».[3] امام G می‌فرماید تقاضای مرگ این کارگزار کارآمد از خدا که نوعی استعفاء از مدیرکل هستی محسوب می‌شود به علت سنگینی مسئولیت و ترس از فتنه‌ها بوده است[4] و این‌که نتواند وظائف مملکت را انجام دهد و همان نفس اماره که خود را از خطرات آن تبرئه نمی‌کرد و خائف او بود او را از مدیریت اثربخش و کارآ باز دارد و از خدمت به خلق باز ماند. لذا یک مراد از خوف همین خوف از نفس اماره است که مدیران را از سلامت در کار منع می‌کند. وقتی یک مدیر معصوم خود را از آفات آن مصون نمی‌داند، دیگر مدیران به طریق اولی نباید خود را تبرئه کنند. البته این خوف مقدس است و عاملی است برای رام کردن اسب وحشی نفس تا لگد نزند و به قولا مولا علی G دیگر مدیر توانا این خیل شمس[5] نتواند راکب خود را که همان مدیر است به زمین بزند و به سوء مدیریت یا ضعف مدیریت بکشاند. به هر حال خوف یک موضوع مستنبطه است که باید معنای آن مورد استنباط قرار گیرد تا مراد شارع صادق از آن معلوم شود. یک خوف، خوف از نفس اماره است که مستند شد به اطلاق قوله تعالی در سیره‌ی مدیریتی یوسف G کما مر. در داستان سلیمان حشمت الله G هم همین است که مشغول اسب‌های محبوب خویش شد، «حتی توارت بالحجاب»[6] که وقت نماز گذشت و دوره به امر تکوینی خدا برگشت. اقوال زیادی حول آن است برای تنزیه سلیمان G از خلاف عصمت، فراجع.[7] یک درس این است که سلیمان G هم مُلک داشت مثل یوسف G. نفس اماره معصوم و غیرمعصوم نمی‌شناسد و سراغ هر مدیر و صاحب‌منصب و کارمندی می‌رود. همین نفس است که به مدیران امکانات در اختیار را زیبا عرضه می‌کند، «إِذْ عُرِضَ‌ عَلَيْهِ‌ بِالْعَشِيِ‌ الصَّافِنَاتُ‌ الْجِيَادُ» که گزارش وحیانی آن در سوره‌ی ص، آیه‌ی 31 آمده است. در حکم حکومتی امام علی G به والی منصوب خود مالک اشتر نخعی G، او را پرهیز و تخویف می‌دهد از این‌که در دوره‌ی خدمت تحت تأثیر نفس اماره قرار گیرد.[8] آری، اينان پيوسته خود را متهم مى‌دارند و از آن‌چه مى‌كنند بيم‌ناك‌اند.[9]

تفقه: از آیات و اخبار فوق استظهار می‌شود که مدیرانی معصوم مانند امیرالمؤمنین و یوسف F از نفس خود خائف بوده‌اند، زیرا او را امّاره به سوء می‌دانستند و مدیران زیردست خود را هم از این نفس تخویف و پرهیز می‌داده‌اند و این خوف واجب است؛ زیرا دستور صریح مولا G به مالک اشتر است فی قوله G: «امره ان یکسر نفسه من الشهوات و یزعها عند الجمحات» که بالالتزام دلالت دارد بر خوف از نفس چموش.

فتحصل که کارکنان سازمان در رابطه با خود باید از نفس اماره دائماً بر حذر باشند و به خدا پناه ببرند تا دچار سوء مدیریت نشوند.[10]

 

[1] قَالَ الصَّادِقُ G‏ أُصُولُ الْمُعَامَلَاتِ تَقَعُ عَلَى أَرْبَعَةِ أَوْجُهٍ مُعَامَلَةُ اللَّهِ وَ مُعَامَلَةُ النَّفْسِ وَ مُعَامَلَةُ الْخَلْقِ وَ مُعَامَلَةُ الدُّنْیا وَ كُلُّ وَجْهٍ مِنْهَا مُنْقَسِمٌ عَلَى سَبْعَةِ أَرْكَانٍ أَمَّا أُصُولُ مُعَامَلَةِ اللَّهِ تَعَالَى فَسَبْعَةُ أَشْیاءَ أَدَاءُ حَقِّهِ وَ حِفْظُ حَدِّهِ وَ شُكْرُ عَطَائِهِ وَ الرِّضَا بِقَضَائِهِ وَ الصَّبْرُ عَلَى بَلَائِهِ وَ تَعْظِیمُ حُرْمَتِهِ وَ الشَّوْقُ إِلَیهِ‏ وَ أُصُولُ‏ مُعَامَلَةِ النَّفْسِ سَبْعَةٌ الْخَوْفُ وَ الْجَهْدُ وَ حَمْلُ الْأَذَى وَ الرِّیاضَةُ وَ طَلَبُ الصِّدْقِ وَ الْإِخْلَاصُ وَ إِخْرَاجُهَا مِنْ مَحْبُوبِهَا وَ رَبْطُهَا فِی الْفَقْرِ وَ أُصُولُ‏ مُعَامَلَةِ الْخَلْقِ سَبْعَةٌ الْحِلْمُ وَ الْعَفْوُ وَ التَّوَاضُعُ وَ السَّخَاءُ وَ الشَّفَقَةُ وَ النُّصْحُ وَ الْعَدْلُ وَ الْإِنْصَافُ وَ أُصُولُ‏ مُعَامَلَةِ الدُّنْیا سَبْعَةٌ الرِّضَا بِالدُّونِ وَ الْإِیثَارُ بِالْمَوْجُودِ وَ تَرْكُ طَلَبِ الْمَفْقُودِ وَ بُغْضُ الْكَثْرَةِ وَ اخْتِیارُ الزُّهْدِ وَ مَعْرِفَةُ آفَاتِهَا وَ رَفْضُ شَهَوَاتِهَا مَعَ رَفْضِ الرِّئَاسَةِ فَإِذَا حَصَلَتْ هَذِهِ الْخِصَالُ فِی نَفْسٍ وَاحِدَةٍ فَهُوَ مِنْ خَاصَّةِ اللَّهِ وَ عِبَادِهِ الْمُقَرَّبِینَ وَ أَوْلِیائِهِ حَقّا. (امام جعفر بن محمد F، مصباح الشریعة، ص. 5)

[2] وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسي‏ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحيمٌ. (يوسف: 53)

[3] يوسف: 101

[4] تفسير العياشي عَنْ عَبَّاسِ بْنِ يَزِيدَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ G يَقُولُ‏ بَيْنَا رَسُولُ اللَّهِ [ جَالِسٌ فِي أَهْلِ بَيْتِهِ إِذْ قَالَ أَحَبَّ يُوسُفُ أَنْ يَسْتَوْثِقَ لِنَفْسِهِ قَالَ فَقِيلَ بِمَا ذَا يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ لَمَّا عَزَلَ لَهُ عَزِيزُ مِصْرَ عَنْ مِصْرَ لَبِسَ ثَوْبَيْنِ جَدِيدَيْنِ أَوْ قَالَ لَطِيفَيْنِ وَ خَرَجَ إِلَى فَلَاةٍ مِنَ الْأَرْضِ فَصَلَّى رَكَعَاتٍ فَلَمَّا فَرَغَ رَفَعَ يَدَهُ إِلَى السَّمَاءِ فَقَالَ‏ رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ قَالَ فَهَبَطَ إِلَيْهِ جَبْرَئِيلُ فَقَالَ لَهُ يَا يُوسُفُ مَا حَاجَتُكَ فَقَالَ رَبِ‏ تَوَفَّنِي‏ مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ‏ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ G خَشِيَ الْفِتَنَ. (مجلسی، بحار الأنوار (ط بيروت)، ج. ‏12، ص. 320) رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ قال: فهبط اليه جبرئيل فقال له ما حاجتك؟ فقال: تَوَفَّنِي‏ مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ‏ فقال ابو عبد الله عليه السلام: خشي الفتن. (حویزی، تفسير نور الثقلين، ج. ‏2، ص. 473) تَوَفَّنِي‏ مُسْلِماً: اقبضني مسلما. (قمی مشهدی، تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج. ‏6، ص. 387) يا يوسف ما حاجتك؟ فقال: ربّ توفّني‏ مسلما و ألحقني بالصالحين، فقال أبو عبد اللّه عليه السّلام: خشي الفتن. (قمی، سفينة البحار، ج. ‏7، ص. 25)

[5] الشُمُس: جمع «شموس»، مركبهاى چموش و سركش.  لُجُمُهَا: جمع «لجام»، لگامهايشان.  تَقَحَّمَتْ بِهِ فِى النَّارِ: او را در آتش انداخت. الذُلُل: جمع «ذَلول»، مركب هاى رام و تربيت شده.

وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ G‏ أَلَا وَ إِنَّ الْخَطَايَا خَيْلٌ‏ شُمُسٌ‏ حُمِلَ عَلَيْهَا رَاكِبُهَا وَ خُلِعَتْ لُجُمُهَا فَقَحَّمَتْ بِهِمْ فِي النَّارِ أَلَا وَ إِنَّ التَّقْوَى مَطَايَا ذُلُلٌ حُمِلَ عَلَيْهَا أَهْلُهَا وَ أُعْطُوا أَزِمَّتَهَا فَأَوْرَدَتْهُمُ الْجَنَّةَ. بدانيد كه خطاكاری‌ها همانند توسنان چموش و سركش‌اند كه خطاكاران را بر آن‌ها سوار كرده‌اند. آن اسبان لجام‌گسيخته به ناگاه مى‌تازند و سواران خود را به آتش دوزخ سرنگون مى‌كنند. و بدانيد كه پرهيزگاری‌ها همانند اسبان رام و نجيب‌اند كه پرهيزگاران را بر آن‌ها سوار كرده و افسارها به دست سواران داده‌اند و آن اسبان، سواران خود را به بهشت داخل مى‌كنند. (شریف رضی، خصائص الأئمة D (خصائص أمير المؤمنين G)، ص. 114)

[6] إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِناتُ الْجِيادُ. (ص: 31) فَقالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ. (ص: 32) رُدُّوها عَلَيَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ. (ص: 33) به خاطر بياور هنگامى را كه عصرگاهان اسبان چابك تندرو را بر او عرضه داشتند (31) گفت: «من اين اسبان را بخاطر پروردگارم دوست دارم» تا از ديدگانش پنهان شدند (32) بار ديگر آن‌ها را نزد من بازگردانيد! و دست به ساق‌ها و گردن‌هاى آن‌ها كشيد (33).

[7] مَا رُوِيَ عَنِ الصَّادِقِ G أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ سُلَيْمَانَ بْنَ دَاوُدَ F عُرِضَ عَلَيْهِ ذَاتَ يَوْمٍ بِالْعَشِيِّ الْخَيْلُ فَاشْتَغَلَ بِالنَّظَرِ إِلَيْهَا حَتَّى تَوَارَتِ‏ الشَّمْسُ بِالْحِجَابِ فَقَالَ لِلْمَلَائِكَةِ رُدُّوا الشَّمْسَ عَلَيَّ حَتَّى أُصَلِّيَ صَلَاتِي فِي وَقْتِهَا فَرَدُّوهَا فَقَامَ فَمَسَحَ سَاقَيْهِ وَ عُنُقَهُ وَ أَمَرَ أَصْحَابَهُ الَّذِينَ فَاتَتْهُمُ الصَّلَاةُ مَعَهُ بِمِثْلِ ذَلِكَ وَ كَانَ ذَلِكَ وُضُوءَهُمْ لِلصَّلَاةِ ثُمَّ قَامَ فَصَلَّى فَلَمَّا فَرَغَ غَابَتِ الشَّمْسُ وَ طَلَعَتِ النُّجُومُ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ U وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِناتُ الْجِيادُ فَقالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي حَتَّى تَوارَتْ‏ بِالْحِجابِ رُدُّوها عَلَيَّ فَطَفِقَ‏. (طوسی، من لا يحضره الفقيه، ج. ‏1، ص. 202)

حكايتى است مروى از امام صادق G كه آن حضرت فرمود: روزى به هنگام عصر سليمان بن داود F مشغول سان و بازديد از اسبان شد و به نظاره‌ی آنان سرگرم گرديد تا خورشيد رخ در حجاب كشيد و فرورفت، پس آن حضرت به فرشتگان دستور داد: خورشيد را بر من بازگردانيد تا نمازم را در وقت مقرّرش به جا آورم و ايشان خورشيد را بازگردانيدند، آن حضرت برخاست و مشغول وضو شد، به اين ترتيب كه دو ساق پاى خود و گردنش را مسح نمود و به اصحاب خود كه نماز ايشان فوت شده بود، امر كرد تا به همان ترتيب عمل كنند. وضوى ايشان براى نماز به اين نحو بود، سپس سليمان برخاست و نماز گزارد و هنگامى كه از نماز فارغ شد خورشيد نيز غروب كرد و ستارگان بردميد، اين وفق همان فرمايش خداوند عزّ و جلّ است كه مي‌فرمايد: وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِناتُ الْجِيادُ فَقالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي حَتَّى تَوارَتْ‏ بِالْحِجابِ رُدُّوها عَلَيَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ‏. يعنى: و ما سليمان را به داود عطا كرديم كه سليمان نيكو بنده‏اى بود و پيوسته به درگاه خداوند الحاح و زارى و شيوه‌ی توبه داشت. بدان هنگام كه اسبان تيزتك را در وقت عصر بر او عرضه داشتند (و او به ديدن آن‌ها از نماز غافل ماند) پس خويشتن را به سرزنش گفت: من دوستى اين اسبان اختيار كردم و با محبّت آنان از ياد پروردگارم غافل ماندم تا آفتاب رخ در حجاب تاريكى كشيد و فرو رفت. اى فرشتگان به اذن خدا خورشيد را بر من بازگردانيد تا عبادت خود به موقع اداء كنم. پس اين درخواست پذيرفته شد و او به ساق‌ها و گردن (اسبان يا خويشتن برسم وضو) دست كشيد). مصنّف 6 می‌افزايد: و من اين حديث را با اسنادش در كتاب فوائد نقل كرده‏ام. (طوسی، ترجمه من لا يحضره الفقيه، ج. ‏1، ص. 299)

قَالَ مُصَنِّفُ هَذَا الْكِتَابِ إِنَّ الْجُهَّالَ مِنْ أَهْلِ الْخِلَافِ يَزْعُمُونَ أَنَّ سُلَيْمَانَ G اشْتَغَلَ ذَاتَ يَوْمٍ بِعَرْضِ الْخَيْلِ حَتَّى تَوَارَتِ‏ الشَّمْسُ بِالْحِجَابِ ثُمَّ أَمَرَ بِرَدِّ الْخَيْلِ وَ أَمَرَ بِضَرْبِ سُوقِهَا وَ أَعْنَاقِهَا وَ قَتْلِهَا وَ قَالَ إِنَّهَا شَغَلَتْنِي عَنْ ذِكْرِ رَبِّي وَ لَيْسَ كَمَا يَقُولُونَ جَلَّ نَبِيُّ اللَّهِ سُلَيْمَانُ G عَنْ مِثْلِ هَذَا الْفِعْلِ لِأَنَّهُ لَمْ يَكُنْ لِلْخَيْلِ ذَنْبٌ فَيَضْرِبَ سُوقَهَا وَ أَعْنَاقَهَا لِأَنَّهَا لَمْ تَعْرِضْ نَفْسَهَا عَلَيْهِ وَ لَمْ تَشْغَلْهُ وَ إِنَّمَا عُرِضَتْ عَلَيْهِ وَ هِيَ بَهَائِمُ غَيْرُ مُكَلَّفَةٍ وَ الصَّحِيحُ فِي ذَلِكَ. (طوسی، من لا يحضره الفقيه، ج. ‏1، ص. 202) وَ فِي رِوَايَاتِ أَصْحَابِنَا أَنَّهُ فَاتَهُ أَوَّلُ الْوَقْتِ. (أَقُولُ) وَ يُؤَيِّدُهُ أَنَّهُ لَيْسَ فِي الْآيَةِ لَفْظُ الْغُرُوبِ لِلشَّمْسِ، بَلِ الْمَذْكُورُ لَفْظُ «تَوارَتْ‏ بِالْحِجابِ» أَيْ تَوَارَتْ‏ وَرَاءَ حَائِطٍ وَ نَحْوِهِ. الرِّوَايَاتُ فِي بَابِ سُلَيْمَانَ G وَ أَبِيهِ دَاوُدَ G كُلُّهَا مَحْمُولَةٌ عَلَى التَّقِيَّةِ لِمُوَافَقَتِهَا لِمَا كَانَ مَشْهُوراً فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ عَلَى أَلْسِنَةِ الْعَامَّةِ، وَ قَدْ وَرَدَ فِي قِصَّةِ الْجِيَادِ وَ سُلَيْمَانَ مَا هُوَ أَصَحُّ مَتْناً وَ سَنَداً وَ هُوَ أَنَّهُ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: سَأَلْتُ عَلِيّاً عَنْ هَذِهِ الْآيَةِ فَقَالَ: مَا بَلَغَكَ فِيهَا يَا ابْنَ عَبَّاسٍ قُلْتُ سَمِعْتُ كَعْباً يَقُولُ اشْتَغَلَ سُلَيْمَانُ بِعَرْضِ الْأَفْرَاسِ حَتَّى فَاتَتْهُ الصَّلَاةُ فَقَالَ رُدُّوهَا عَلَيَّ يَعْنِي الْأَفْرَاسَ فَأَمَرَ بِضَرْبِ سُوقِهَا وَ أَعْنَاقِهَا بِالسَّيْفِ فَسَلَبَهُ اللَّهُ مُلْكَهُ أَرْبَعَةَ عَشَرَ يَوْماً لِأَنَّهُ ظَلَمَ الْخَيْلَ بِقَتْلِهَا، فَقَالَ عَلِيٌّ G: كَذَبَ كَعْبٌ لَكِنِ اشْتَغَلَ سُلَيْمَانُ بِعَرْضِ الْأَفْرَاسِ ذَاتَ يَوْمٍ لِأَنَّهُ أَرَادَ جِهَادَ الْعَدُوِّ حَتَّى تَوَارَتِ‏ الشَّمْسُ بِالْحِجَابِ فَقَالَ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى لِلْمَلَائِكَةِ الْمُوَكَّلِينَ بِالشَّمْسِ‏ رُدُّوها عَلَيَ‏ فَرُدَّتْ فَصَلَّى الْعَصْرَ فِي وَقْتِهَا وَ إِنَّ الْأَنْبِيَاءَ لَا يَظْلِمُونَ وَ لَا يَأْمُرُونَ بِالظُّلْمِ لِأَنَّهُمْ مَعْصُومُونَ مُطَهَّرُونَ. (مَجْمَعُ الْبَيَانِ) وَ فِي تَفْسِيرِ الصَّافِي أَنَّ الْمُرَادَ مِنَ الْمَسْحِ أَنَّ سُلَيْمَانَ مَسَحَ سَاقَيْهِ وَ عُنُقَهُ لِلْوُضُوءِ الرَّائِجِ فِي ذَاكَ الزَّمَانِ وَ أَمَرَ أَصْحَابَهُ الَّذِينَ فَاتَتْهُمُ الصَّلَاةُ مَعَهُ بِمِثْلِ ذَلِكَ.  وَ فِي رِوَايَاتِ أَصْحَابِنَا أَنَّهُ فَاتَهُ أَوَّلُ الْوَقْتِ. (أَقُولُ) وَ يُؤَيِّدُهُ أَنَّهُ لَيْسَ فِي الْآيَةِ لَفْظُ الْغُرُوبِ لِلشَّمْسِ، بَلِ الْمَذْكُورُ لَفْظُ «تَوارَتْ‏ بِالْحِجابِ» أَيْ تَوَارَتْ‏ وَرَاءَ حَائِطٍ وَ نَحْوِهِ. وَ فِي الْبَابِ رِوَايَاتٌ أُخَرُ تُفِيدُ أَنَّ الْمُرَادَ مِنْ ضَمِيرِ «تَوارَتْ‏» «وَ رُدُّوها» الْخَيْلُ دُونَ الشَّمْسِ، وَ الْمُرَادَ مِنْ مَسْحِ سُوقِهَا وَ أَعْنَاقِهَا مَا هُوَ ظَاهِرٌ مِنَ اللَّفْظِ أَيْ إِنَّهُ G مَسَحَ سُوقَ الْخَيْلِ وَ أَعْنَاقَهَا حُبّاً لَهَا وَ جَعَلَهَا مُسْبَلَةً فِي سَبِيلِ اللَّهِ. (قمی، تفسير القمي، ج. ‏2، ص. 235)

[8]حضرت امیر G در نامه‌ی 55 کتاب شریف نهج البلاغه که در سال 37 هجری قمری به معاویه نوشت، می‌فرماید: أَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ إِيْثَارِ طَاعَتِهِ وَ اتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِي كِتَابِهِ مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ الَّتِي لَا يَسْعَدُ أَحَدٌ إِلَّا بِاتِّبَاعِهَا وَ لَا يَشْقَى إِلَّا مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا، وَ أَنْ يَنْصُرَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِقَلْبِهِ وَ يَدِهِ وَ لِسَانِهِ، فَإِنَّهُ جَلَّ اسْمُهُ قَدْ تَكَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ وَ إِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ. وَ أَمَرَهُ أَنْ يَكْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ وَ يَزَعَهَا عِنْدَ الْجَمَحَاتِ، فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ اللَّهُ. او را فرمان می­دهد به تقوای الهی، و مقدم داشتن طاعت خدا بر هر کاری، و پیروی از آن‌چه خداوند در کتاب خود از واجبات و مستحبات بدان فرمان داده است که کسی جز به پیروی از آن‌ها به سعادت نرسد و جز با ضایع کردن آن به شقاوت نیفتد. باید که خدای سبحان را با دل و دست و زبان یاری نماید، زیرا خداوند یاریِ هر کس که یاریش کند، و عزت هر کس را که او را عزیز بدارد خود بر عهده گرفته است. او را فرمان می دهد که نفس خود را هنگام (هیجان) شهوت ها درهم شکند، و آن را از طغیانها بازدارد، زیرا نفس، آدمی را سخت به بدی می­خواند، مگر آنکه خداوند رحم کند. ای مالک! از خشم ملت بترس که نمونه‌ای از خشم خداوند قهار است مالکا! از آن زیردست بپرهیز که دیگران را در محضر تو به زشتی یاد کند و در معایب جماعت زبان بگرداند.

[9] وَ أَمَّا النَّهَارَ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارٌ أَتْقِيَاءُ، قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْيَ الْقِدَاحِ، يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى، وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ؛ وَ يَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا، وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ؛ لَا يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ وَ لَا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ، فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ؛ إِذَا زُكِّيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ، خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ، فَيَقُولُ أَنَا أعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي وَ رَبِّي أَعْلَمُ بِي مِنِّي بِنَفْسِي، اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ وَ اجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لِي مَا لَا يَعْلَمُونَ. الْقِدَاح: جمع «قدح»، تيرهايى كه تراشيده نشده باشند.  بَرْى: تراشيدن، يعنى خوف (از خدا) بدنهاى آنها را لاغر كرده است، آنچنان كه تير را با تراشيدن باريك و لاغر ميكنند. خُولِطُوا: «خولِطَ فِى عَقلِهِ»، يعنى در عقلش خللى ايجاد شد. وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ امْرٌ عَظِيمٌ: با امر عظيم در آميخته اند، مقصود از «امر عظيم»، در اينجا خوف شديد از خداست. مُشْفِقُون: ترسان و هراسان (از تقصيرات خود). زكِّىَ: ستوده و مدح شد. اما در روزها، عالمان‌اند، بردباران‌اند، نيكوكاران‌اند، پرهيزكاران‌اند. بيم خداوندشان چنان تراشيده كه تيرگران تير را بتراشند. چون بيننده‌اى در آنان نگرد، پندارد كه بيمارند و حال آن‌كه، بيمار نيستند و گويد بى‌شك در عقلشان خللى است. آرى، كارى بزرگشان به خود مشغول داشته. از اعمال خويش چون اندك باشد، ناخشنودند و چون بسيار باشد در نظرشان اندك نمايد، كه اينان پيوسته خود را متهم مى‌دارند و از آن‌چه مى‌كنند بيم‌ناك‌اند. چون يكي‌شان را به پاكى بستايند، از آن‌چه درباره‌اش مى‌گويند بيمناك مى‌شود و مى‌گويد كه من خود به خويشتن آگاه‌ترم و پروردگار من به من از من آگاه‌تر است. اى پروردگار من، مرا به آن‌چه مى‌گويند مؤاخذت مكن، مرا بهتر از آن‌چه می‌پندارند بگردان و گناهان مرا كه از آن بى‌خبرند، بيامرز.

[10] درس 21 فقه الروابط از سلسله‌ی فقه الاداره، 20 شهر ربیع الثانی 1447.

پاورقی ها:

دیدگاهتان را بنویسید