فقه الروابط 63
- 3 دی, 1404
- آیت الله سید صمصام الدین قوامی
4شنبه 3-1404/10/3جمادی الثانی 24 -1447دسامبر -2025فقه معاصر – فقه الاداره – فقه انگیزش (فقه مدیریت رفتار سازمانی ) – نقشه راه امام صادق ع در مصباح الشریعه – درس -63روابط اربعه – رابطه دوم – رابطه مدیر با خود (تدبیر نفس ) – اصول سبعه – اصل هفتم – ربطها بالفقه 1 مسئلهی :63مدیر باید نفس خود را به افتقار دائمی دعوت کند و عادت دهد تا هیچگاه خود را بینیاز از خدای غنی نداند و همواره جا برای مطالبهی پیشرفت و رشد داشته باشد؛ زیرا استغناء باعث طغیان و جدا شدن از مسیر ربوبی و بهبود مستمر است
اصل هفتم از اصول هفتگانهی رابطهی مدیر با خود طبق نقشهی جامع مصباح الشریعة« 1ربطها فی الفقر» است؛2 یعنی نفس را پیوند دهیم با فقر ی فقهکه ظاهرا فقر اصح است. در متن اصلی مصباح الشریعة 3فقر استکه شارح
1أصول المعاملات تقع على أربعة أوجه معاملة الله و معاملة النفس و معاملة الخلق و معاملة الدنیا و كل وجه منها منقسم على سبعة أركان أما أصول معاملة الله تعالى فسبعة أشیاء أداء حقه و حفظ حده و شكر عطائه و الرضا بقضائه و الصبر على بلائه و تعظیم حرمته و الشوق إلیه و أصول معاملة النفس سبعة الخوف و الجهد و حمل الأذى و الریضة و طلب الصدق و الإخلاص و إخراجها من محبوبها و ربطها في الفقر و أصول معاملة الخلق سبعة الحلم و العفو و التواضع و السخاء و الشفقة و النصح و العدل و الإنصاف و أصول معاملة الدنیا سبعة الرضا بالدون و الإیثار بالموجود و ترك طلب المفقود و بغض الكثرة و اختیار الزهد و معرفة آفاتها و رفض شهواتها مع رفض الرئاسة فإذا حصلت هذه الخصال في نفس واحدة فهو من خاصة الله و عبادة المقربين و أولیائه حقا. (امام جعفر بن محمد ،مصباح الشریعة، ص. )6امام صادق فرمودند: کل معاملات دنیا بر چهار قسم است: یکی معاملهی خلائق با خالق؛ دوم معاملهی خلائق با نفس خود؛ سوم معاملهی خلائق با یکدیگر؛ چهارم معاملهی هریک از خلائق با دنیا. اما ارکان معاملهی خلائق با خدای تعالی به هفت چیز است: اول ادا کردن حقوق الهی مثل نماز، روزه، زکات و غیره؛ دوم حفظ حدود الهی و تجاوز ننمودن از حدود شرع؛ سوم در همه حال راضی و شاکر بودن؛ چهارم راضی بودن به قضای الهی مثل فقر و غنا و صحت و مرض و غیره؛ پنجم صبر کردن بر بلای و سختیها؛ ششم تعظیم و بزرگ داشتن حرمت الهی در جمیع جهات؛ هفتم شوق لقای الهی و آرزوی لقای رحمت فراوان. و اما اصول معاملهی آدمی با نفس خود نیز هفت نوع است: اول جهاد با نفس و غلبه بر آن؛ دوم همیشه از نفس هراسان بودن؛ سوم رنج کشیدن در عبادت و ریضت داشتن؛ چهارم ملازم صدق و راستی بودن؛ پنجم خلوص اعمال و گفتار و کردار؛ ششم دور داشتن نفس از لذات و خواهشها؛ هفتم بستن نفس به تحصیلکمالات علمی و عملی و آماده کردن خود برای فقر. و اما اصول معاملهی خلائق با یکدیگر نیز هفت چیز است: اول حلم و بردباری هنگام صدور ناملایمات از دیگری و عفو و گذشتن از او؛ دوم تواضع و فروتنی با مردم؛ سوم سخاوت داشتن؛ چهارم شفقت و مهربانی با دیگران؛ پنجم نصیحت آنها؛ ششم به صفت عدل موصوف بودن؛ هفتم ملازم انصاف با مردم بودن. و اما اصول معاملهی هر شخص با دنیا نیز هفت است: اول، به اندک از دنیا راضی بودن؛ دوم خرج کردن دارائی خود در راه خیر؛ سوم طلب نکردن آنچه نیست؛ چهارم دشمنی و نفرت از مال زید و دوست داشتن اندک؛ پنجم رغبت داشتن به ترک دنیا و زهد؛ ششم از آفات دنیا غافل نبودن و به آن آفات علم داشتن ؛ هفتم ترک ریست و مقام دنیوی. پس هرگاه این خصلتها آنچنان که باید حاصل شد پس آن مؤمن از خواص است و از بندگان مقرب الهی است. 2قال الصادق :العبودیة جوهرة كنهها الربوبیة، فما فقد من (في) العبودیة وجد في الربوبیة، و ما خفى عن الربوبیة اصیب في العبودیة. قال ا هللَّ تعالى- َسنُِریِه ْم آیتِنا ِفي اْلْفا ِق َو ِفي أَنُْف ِسِه ْم َحهتَّ یَتَبَهَين َلهُْم أَنههُ ا ْلحَُّق أَ َو َلَْ یَ ْك ِف بَِربِ َك أَنههُ عَلى ُكِل َش ْيٍء َشِهیٌد. و تفسیر العبودیة بذل الكل (الكلیة،) و سبب ذلك منع النفس عما تهوى و حملها على ما تكره، و مفتاح ذلك ترك الراحة و حب العزلة. و طریقه الافتقار الى هللَّ تعالى. قال رسول ا هللَّ :اعبد ا هللَّكأنك تراه فان لَ تكن تراه فإنه یراك. یعنی طریق بذل الکل و راه کار عبودیت «افتقار الی الله تعالی» است یعنی کسی خود را بذل خدا و خلق میکند که نیازمند به خداست و میخواهد نیاز اصلی خود را برطرف کند که ربوبیت است. بدون افتقار محض به خدا نمیتوان عبد بود و نمیتوان به ربوبیت رسید، فافهم. (امام جعفر بن محمد ،مصباح الشریعة، ترجمهی مصطفوی، ص. )453تفسیر حقیقت عبودیت: درگذشتن از همهی علائق و بخشیدن هر چیزى در راه اوست، و مقدمه و سبب آن: بازداشتن نفس است از خواستهاى شخصى او و واداشتن به آن امورى كه موافق میل و هواى او نیست. و یگانه كلید این معانى، ترك راحتطلبى و خوشیها، و عادت كردن به كنارهگیرى از معاشرتهاى مادى و نفسانى است. و راه و صراط این برنامه، دريافتن و ايمان به آنكه سراپا وجود او محتاج به خداوند متعال است، و به هر حال باید رضاى او را تحصیل كند، و هر مقصد و خواستهاى داشته باشد باید از او بگیر. رسول اكرم فرمود: خداى عزیز را بندگى كن چنان كه گويى تو او را مىبینى، و هر گاه نتوانستَّ این حالت را دریبى: بدان كه او حاضر و ناظر بر تو است. (همان، ص. )454
3و أصول معاملة النفس سبعة الخوف و الجهد و حمل الأذى و الریضة و طلب الصدق و الإخلاص و إخراجها من محبوبها و ربطها في الفقر و أصول معاملة الخلق سبعة الحلم و العفو و التواضع و السخاء و الشفقة و النصح و العدل و الإنصاف و أصول معاملة الدنیا سبعة الرضا بالدون و الإیثار بالموجود و ترك طلب المفقود و بغض الكثرة و اختیار الزهد و معرفة آفاتها و رفض شهواتها مع رفض الرئاسة فإذا حصلت هذه الخصال في نفس واحدة فهو من خاصة الله و عبادة المقربين و أولیائه حقا. (امام جعفر بن محمد ،مصباح الشریعة، ص. 6؛ لاهیجی، شرح مصباح الشریعة، ص. 597 ) قال الصادق :العبودیة جوهرةكنهها الربوبیة، فما فقد في العبودیة وجد في الربوبیة، و ما خفى عن الربوبیة اصیب
خوانساری ترجمه کرده به «با عالَ فقر آشنا شدن». با اینکه در متن فقه و فقر را باهم آورده است. 4ولی شارح لاهیجی شرح کرده به: «بستن نفس به تحصیل كمالات علمى و عملى، و از برای اكتساب اینها بذل جهد كردن، و به مضمون: «اطلبوا العلم من المهد إلى اللحد» عمل نمودن» و از فقر چیزی نگفته است. ظاهرا حق با خوانساری و دیگران است؛ هرچند ما ضمن اصل قرار دادن فقر، شمهای از فقه هم مینویسیم تا احتمال نسخهی بدل را داشته باشیم. و اما «ربطها فی الفقر» را با این نبوی مشهور مزین میکنیم که: «الفقر فخری» 5و نیز این آیهی شریفه: «َأ ْن م متُ يد م ْ َ ِ ملح ُّ ا ِنِ َ غ ْ ل ا ه ِللَّ َوا ه مللَّ مه َوا َ لَ ِإ ء م ا ْل مف َقرا »6که شاید به فقر امکانی ی فقرشناختی و در آخر فقر مادی و… اشارت داشته باشد.
في العبودیة، قال ا هللَّ تعالى: ْ ل َس م ِنُ ِ ْيهِ آيا ِتنا ِفِ ا ْلْفا ِق َو ِفِ َأ ْن مف ِس ِه ْم َح هتَّ َي َت َب ه َيَّ َ ملَ ْم َأ هن مها حَ ُّق، َأ َو َ ْلَ َي ْك ِف ِب َر ِّب َك َأ هن مه َعَ مك ِّل َش ْي ٍء َش ِهيد. اى موجود في غیبتك و حضورك، و تفسیر العبودیة بذل الكلیة، و سبب ذلك منع النفس عما تهوى، و حملها على ما تكره، و مفتاح ذلك ترك الراحة، و حب العزلة، و طریقه الافتقار إلى ا هللَّ تعالى، قال رسول ا هللَّ صلى ا هللَّ علیه و آله: اعبد ا هللَّكأنك تراه فان لَ تكن تراه فانه یراك، و حروف العبد ثلاثة، العين صول و الباء و الدال، فالعين علمه با هللَّ تعالى، و الباء بونه عمن سواء، و الدال دنوه من ا هللَّ تعالى بلاكیف و لا حجاب، و ا المعاملات تقع على اربعة اوجه، معاملة ا هللَّ، و معاملة النفس، و معاملة الخلق، و معاملة الدنیا، اما اصول معاملة ا هللَّ فبسبعة اشیاء، اداء حقه، و حفظ حده، و شكر عطائه، و الرضا بقضائه، و الصبر على بلائه، و تعظیم حرمته، و الشوق إلیه، و اصول معاملة النّفس سبعة، الجهد، و الخوف، و حمل الاذى، و الّرياضة، و طلب ال ّصدق، و الاخلاص، و اخراجها من محبوبها و ربطها في الفقه. (امام جعفر بن محمد ،مصباح الشریعة، ترجمهی مصطفوی، ص. )605و اصول معاملة النفس سبعة، الجهد، و الخوف، و حمل الاذى، و الریضة، و طلب الصدق، و الاخلاص، و اخراجها من محبوبها و ربطها في الفقه. مىفرماید كه: اصول معامله آدمى با نفس خود نیز هفت است: یكى: جهاد با نفس و همیشه او را مقهور و مغلوب خود داشتن و نگذاشتنكه بر عقل مسلط شود. دوم: همیشه از نفس هراسان بودن، كه مبادا به فریب و خدعه او ارتكاب محظورى ی ترك مأمورى نماید. سوم: متحمل آزار و ریضت بودن و نفس را به ریضت و آزار عادت دادن. چهارم: ملازم صدق و راستَّ بودن، و از كذب و كجى و غدر و خدعه و حیله محترز بودن. پنجم: در افعال و اعمال خالص بودن، وگفتار وكردار را به اغراض دنیه دنیویه، ملوث نساختن. ششم: دور داشتن نفس از لذات و خواهشها، چه استراحت و تنعم و انهماك در لذات دنیا و انغمار در مرغبات هوى، موجب طغیان نفس است. هفتم: بستن نفس به تحصیل كمالات علمى و عملى، و از بر اكتساب اینها بذل جهد كردن، و به مضمون: «اطلبوا العلم من المهد إلى اللّحد» عمل نمودن. و اصول معاملة النفس سبعة: الجهد، و الخوف، و حمل الاذى و الریضة، و طلب الصدق، و الاخلاص، و اخراجها من محبوبها، و ربطها في الفقر (الفقه)، و اصول معاملة الخلق سبعة: الحلم، و العفو، و التواضع، و السخاء، و الشفقة، و النصح، و العدل و الانصاف (الانصات.) و اصول معاملة الدنیا سبعة: الرضا بالدون، و الایثار بالموجود، و ترك طلب المفقود، و بغض الكثرة، و اختیار الزهد، و معرفة آفاتها، و رفض شهواتها مع رفض الریسة. فاذا حصلت هذه الخصال في نفس واحدة: فهو من خاصة ا هللَّ و عباده المقربين و اولیائه حقا. و اركان و اصول معامله با نفس هفت است: پیوسته مجاهدت با نفس و كوشش داشتن، و ترس و خوددارى را شعار قرار دادن، و به آرزو و ناراحتیها و ریضتها متحمل شدن، و راستَّ را در كردار و گفتار منظور داشتن، و در همه اعمال روى خلوص نیت اقدام كردن، و نفس را از هویها و خواستنیهاى او نگهداشتن، و با عالم فقر آشنا شدن. (همان، ص. )457
4 و ربطها في الفقر (الفقه). (همان) 5فقر و فخرى را فنا پیرایه شد/چون زبانه شمع او بىسایه شد. ابر را سایه بیفتد بر زمين/ماه را سایه نباشد همنشين. بیخودى بىابریَست اى نیك خواه/باش اندر بیخودى چون قرص ماه. بوِد من ابر است بر دست و كثیف/ز انعكاس لطف حق او شد ضعیف. (همان، ص. )455 6توضیح اینكه فقر و نیاز منحصر در انسان و غنا و بى نیازى منحصر در خداى تعالى است، يا َأ ُّ َيُّا ال هنا مس َأ ْن م متُ ا ْل مف َقرا مء ِإ َلَ ا ه ِللَّ َو ا ه مللَّ مه َو ا ْل َغ ِ ُّنِا ْلحَ ِمي مد: هیچ شكى نیست كه در این آیه نوعى زمینهچینى براى دو آیه بعد است، و مىخواهد مضمون آن دو را روشن كند، در عين اینكه خودش در مفادش مستقل مىباشد. توضیح اینكه: سیاق، به این نكته اشعار دارد كه اعمال تكذیب كنندگان رسول خدا كاشف از این استكه خیال كردهاند مىتوانند با پرستش بتها از بندگى خدا بىنیاز شوند، در نتیجه اگر خدا ایشان را به پرستش خود دعوت مىكند، لا بد احتیاج به عبادت ایشان دارد، پس در این قضیه از یك طرف بىنیازى است، و از طرف دیگر فقر و احتیاج، به همان مقدار كه آنان از بىنیازى بهرهمند هستند، خدا به همان مقدار فقیر و محتاج ایشان است (تعالى ا هللَّ عن ذلك). لذا خداى سبحان در رد توهم آنان فرمود: يا َأ ُّ َيُّا ال هنا مس َأ ْن م متُ ُّ ِنِ َ غ ْ ل ا ه ِللَّ َو ا ه مللَّ مه َو ا َ لَ ِإ ء م ا ْل مف َقرا و در این جمله فقر را منحصر در ایشان، و بىنیازى را منحصر در خود كرد، پس تمامى انحاى فقر، در مردم، و تمامى انحاى بىنیازى، در خداى سبحان است، و چون فقر و غنى عبارت از فقدان و و جدان است، و این دو، دو صفت متقابل یكدیگرند، ممكن نیست موضوعى از هر دو خالى باشد، هر چیزى كه تصور شود، ی فقیر است، و ی غنى، و لازمهی انحصار فقر در انسان، و انحصار غنى در خدا انحصارى دیگر است و آن عبارت از این است كه انسانها منحصر در فقر باشند، و خدا منحصر در غنى، پس انسانها غیر از فقر ندارند، و خدا غیر از غنى ندارد. پس خداى سبحان غنى بالذات است، او مىتواند همهی انسانها را از بين ببرد، چون از آنان بىنیاز است، و آنان بالذات فقیرند، و نمىتوانند به چیزى غیر از خدا، از خدا بىنیاز شوند. و ملاك در غناى خدا از خلق، و فقر خلق به خداى تعالى، این است كه: خدا خالق و مدبر امور ایشان است. و آوردن لفظ جلالهی ا هللَّ اشاره به فقر خلق و غناى خدا دارد. و آوردن جملهی «اگر بخواهد شما را از بين مىبرد، و خلقى جدید مىآورد» اشاره به خلقت و تدبیر او دارد، و همچنين آوردن كلمهی الحمید براى این است
اما فقر امکانی ی به عبارت صحیحتر و رائجتر امکان فقری 7یعنی ممکناتی. مثل فقر نفس مدیر در ایجاد، نیاز به موجدی به نام خداوند خالق و بارئ دارند؛ وإلا از امکان به وجود نمیرسند. این فقر و نیاز را به نفس تعلیم دادن و تلقين نمودن باعث اصلاح نفس میشود و از فضای استغناء بیرون میآید؛ لإطلاق قوله تعالی: «إن الن َسا َن َ ل َ ي طغ َی َأ ه م ْن َرآ ن ْ غ َ ت ْ س ا ». 8مستغنی دیدن خود باعث طغیان و هلاکت است؛ بلایی که مدیریت رائج گرفتار آن است که مدیران خود را در ادارهی خویش وگروه و سازمان و جامعه بینیاز از خالق ببیند و فراموش کند که همواره فقیر الی الله است. و نمیتواند آنی از مدیریت خدا بر خود بینیاز باشد. این احساس فقر مایهی وابستگی و دلبستگی به خالق ربانی است و درجهی
كه او در فعل خودش كه همان خلقت و تدبر باشد، محمود و ستایش شده است. در نتیجه برگشت معناى كلام به نظیر این مىشود كه بگوییم: هان اى انسانها! شما بدان جهت كه مخلوق و مدبر خدایید، فقراء و محتاجان به او هستید، در شما همه گونهفقر و احتیاج هست، و خدا بدان جهت كه خالق و مدبر است، غنى است و غیر از او كسى غنى نیست. بنا بر این دیگر جاى آن باقى نمىماند، كه كسى اشكال كند كه چرا در این آیه فقر را منحصر در مردم كرد-حال چه اینكه منظور از مردم عموم مردم باشد، ی خصوص مشركين،كه آیت خدا را تكذیب مىكنند-با اینكه غیر از مردم نیز همه فقیرند، و تمامى موجودات محتاج خدایند. زیرا وقتَّ براى فقر مردم علتَّ آورد كه این علت (مخلوق بودن، و مدبر بودن) در تمامى موجودات وجود داشت، خود باعث مىشود كه حكم هم عمومیت داشته باشد. پس گوی فرموده: شما مخلوقات، فقیر و محتاج به خالق و مدبر امر خود هستید، و خالق و مدبر شما غنى و حمید است. بعضى از مفسرین از اشكال بالا كه چرا فقر را منحصر در مردم كرد، با اینكه تمامى موجودات فقیرند، جوابهايى دادهاند كه اینك بعضى از آنها از نظر خواننده مىگذرد: یكى از آن جوابها این است كه منحصر كردن فقر در انسانها مبالغه در فقر ایشان است، گوی از بس فقر انسان زید است، و از بس احتیاجاتشان بسیار است كه گويى غیر از ایشان هیچ چیز دیگرى فقیر و محتاج نیست، چون فقر و احتیاج سایر موجودات نسبت به فقر انسانها به حساب نمىآید، و به همين عنایت در جاى دیگر فرمود: مخ ِل َق ا ْ ِلنْسا من َض ِعيفا، با اینكه غیر از انسانها هم ضعیفند، و لیكن غیر از انسان، مثلا جن، مانند انسان محتاج به غذا و لباس و امثال آن نیستند. دوم اینكه: مراد از كلمهی ناس همه موجودات از انسان و غیر از انسان است، و این تعبیر از باب تغلیب حاضر بر غایب، و موجود عالَ بر غیر عالَ است. سوم اینكه: باید الف و لام در الناس را حمل بر عهد، و الف و لام در الفقراء را حمل بر جنس كرد، چون مخاطبين در آیه همان كسانى هستند كه در جملهی ذ ِل مك مم ا ه مللَّ َر ُّب م ْكُ َل مه ا ْلْ م ْل مك… . مخاطب بودند، كه در این صورت معناى آیه با در نظر گرفتن دو آیه قبل، این است كه آن معبودى كه باید بپرستید، همان كسى است كه به اوصاف جلال توصیف شد، نه آنهايى كه شما به جاى او مىخوانید، با اینكه شما از تمامى خلائق محتاجتر به معبود حقیقى هستید. چهارم اینكه: انحصار مستفاد از آیه، انحصارى است نسبت به خداى تعالى، نه انحصار حقیقى. و از نظر خواننده گرامى پوشیده نیست كه مفاد آیه و سیاقى كه آیه در آن سیاق قرار گرفته، با هیچ یك از این جوابها نمىسازد، بله مىتوان جواب آخرى را طورى توجیه كرد كه برگشتش به همان وجهى باشد كه ما بیان كرديم. و اگر در ذیل آیه خدا را به صفت حمید ستود، براى اشاره به این بود كه خداى تعالى غنى است و افعالش پسندیده است، چه عطا كند و چه منع، براى اینكه اگر عطا كند (مانند ما انسانها) براى عوض عطا نمىكند چون بىنیاز از شكر و جزا است، و اگر عطا نكند (باز مانند ما انسانها،) مورد ملامت قرار نمىگیرد، چون احدى از خلایق حقى بر او ندارد، و از او چیزى را مالك نیستند. (موسوی همدانی، ترجمه تفسیر المیزان، ج. ،17ص. 45 ) 7تعبیر امکان فقری تا قبل از صدرا سابقه نداشته است و این واژه از ابداعات اوست. البته، نظریه امکان فقری ریشههای خود را از مباحث فلسفی گذشته گرفته است؛ زیرا این نظریه از لوازم مبحث علیت و بلکه پیامد مستقیم امتزاج نظریه امکان و وجوب با نظریه وحدت تشکیکه وجود است؛ بر این اساس، تبیين امکان فقری نیز مستلزم توضیح سه مقدمه است. به اعتقاد امام خمینی امکان فقری (ی امکان وجودی) به این معناست که وجودات عين معلولیت، عين نیازمندی و صرف تعلق به علتاند و حیثیتی جز حیثیت ایجاد شدن ندارند و وجود هر معلولی تابع وجود علت است و استقلالی از خود ندارد، بلکه عين فقر و نیازمندی به علت است. به اعتقاد ایشان امکان فقری در برابر وجوب، غنی و ضرورت ذاتی فلسفی میباشد و معادل با واژههای بطلان و هلاکی است که در آیت و روایت آمده است. هلاک و بطلان بودن ممکنات از این روست که آن موجود هیچگونه اقتضائی از خود ندارند، همهی ذوات امکانی، معدوم بالذات، فانی وهالکاند و تنها وجود حقتعالی است که موجودیت حقیقی دارد؛ زیرا هلاک عبارت است از عدم استحقاق وجودی برای ممکنات که بویی از وجود به مشامشان نرسیده است. امام خمینی از جمله شواهد قرآن بر امکان فقری را آيه ُّ ا ْلحَ ِمي مد ِ ن َ غ ْ ل ا ه ِللَّ َوا ه مللَّ مه َو ا َ لَ ِ ا َيا َا ُّ َيُّا ال هنا مس َان م متُ ا ْل مف َق َراء میداند. از این آیه برمیآید که موجودات چیزی جز فقر و نیاز نیستند و خداوند عين غنی و بینیازی است .به باور وی در علوم عالیه آمده استکه جمیع دائرهی وجود از اعلی مراتب غیب تا ادنی منازل شهود عين تعلق و ربط و محض تدلی و فقر است به قیوم مطلق و شاید این آیه َان م متُ ا ْل مف َق َراء اشاره به این معنا داشته باشد، زیرا اگر موجودی از موجودات در حالی از حالات و آنی از آنات و حیثیتی از حیثیات، تعلق به خداوند نداشته باشد از بقعه امکان ذاتی و فقر خارج شده و در حريم وجوب ذاتی و غنا داخل میگردد و این محال است. به اعتقاد امام خمینی اگر تمام موجودات ممکنه را به صف نموده و به ناصیهی آنها نظر شود در ناصیهی همهی آنها به خط خوانا نوشته شد َان م متُ ا ْل مف َق َراء ِا َلَ ا ه ِللَّ. ایشان با ارجاع علیت به تشان و ظهور و با نفی اسناد حقیقی وجود معلول و عين الربط بودن آن، معلول را وجود ربطی، فقری و ظلی میداند که هیچ ذات مستقلی ندارد و همه بنیاد آن صرف فقر و نیازمندی به علت است.
8 غی َي ْط َ ل َ ن ْ انس ِ ْل هن ا ِإ لاه َك َأ ْن َرآ مه ا ْس َت ْغن. (العلق: 6و )7
موفقیت را بالا میبرد، پشتگرمی میآورد، وإلا رها میشود مثل پرکاه. 9اگر خدا نبود، من در عدم بودم و معدوم؛ لذا در ادارهی امور به او و امضای او نیاز دارم که امضای طلایی است و اذن او را نیاز دارم در اقدامات و الهام او را نیاز دارم در تصمیمات و عزائم. و اما احساس فقر شناختی هم برای نفس مناسب است؛ لقوله « :لایدرکه بعد الهمم و لایناله غوص الفطن».10 و «عجزت عن نعته اوهام الواصفين»« 11عن کنه معرفته». 12این عجز شناختی است که خوب است نفس به آن مربوط شود و پیوند یبد و جدا نشود؛ زیرا همواره سعی در افزایش ایمان خود یعنی افزایش معرفت خود خواهد کرد لقوله : «الإیمان معرفة بالقلب». احساس فقر عرفانی باعث تلاش برای شناخت بیشتر است؛ مثل طرف خالی که مهیای امتلاء است به خلاف ظرفی که پر محسوب میشود، فافهم.
و اما فقر مادی و مالیکه نازلترین فقر است، ربط به آن برای نفس نافع است زیرا به قول بعض بزرگان و به شهادت تاریخ، علم و اجتهاد در فقر متولد میشود، إلا قلیل. و با توجه به حدیثی که خداوند ارتزاق اهل علم را تکفل کرده است 13مدیر عالَ هوشمند با احساس فقر و استعانت از خدا و ارتزاق از او فراغ بال برای تحصیل و تولید علم پیدا
9 َأ ْ م يْ َتْخ َط مف مه ال هط َ ف ِ ء ما لس ه ا ه ِللَّ َف َك َأهنَّا َخ هر ِم َن ا ِ ب ْ ك ِ ر ْش ي م ْ ن َ م َ و ِ ه ِ ب َ ِ ركيَّ ْ ش م م َ ْ يْ َ غ ِ ه ِ للَّ َ ء فا َ ن ح م ْو َ ْتَوي ِب ِه ال ِّري مح فِ َمكا ٍن َسحي ٍق. (الحج: )31
10 تُوِج ُب َشیْئا َو نََفى ال هش ْيءَ إِْذ َكا َن ُك ُّل َش ْيٍء َمخْلُوقا ُمحْ َدثا َلا ِم ْن أَ ْصٍل أَ ْح َدثَهُ ا ْلخَالِ ُق َك َما قَالَ ِت الثهنَِویهةُ إِنههُ َخلَ َق ِم ْن أَ ْصٍل قَ ِد ٍيم فََلا یَ ُكوُن تَْدبِیرٌ إِهلا ِبا ْحتَِذاِء ِمثَاٍل ُثُه قَْولُهُ لَیْ َس ْت لَهُ ِصَفةٌ تُنَاُل َو َلا َح ٌّد تُ ْضَر ُب لَهُ فِیِه اْلأَْمثَاُل َك هل ُدوَن ِصَفاتِِه َتحْبِیرُ اللُّغَا ِت فَنََفى أَقَاِوی َل الُْم َشبَِهِة ِح َين َشبهُهوهُ ِبال هسبِی َكِة َو الْبِلهْوَرةِ َو غَْیرَ ذَلِ َك ِم ْن أَقَاِویلِِه ْم ِم َن الطُّوِل َو اِلا ْستَِواِء َو قَْوَلهُْم َمَتَّ َما َلَْ تَْعِق ِد الُْقلُو ُب ِمنْهُ عَلَى َكیِْفیهٍة َو َلَْ تَْرِج ْع إَِلى إِثْبَا ِت َهیْئٍَة َلَْ تَْعِق ْل َشیْئا فَلَْم تُثْبِ ْت َصانِعا فََف هسَر أَِمیرُ الُْمْؤِمنِ َين أَنههُ َوا ِحٌد بَِلا َكیِْفیهٍة َو أَهن الُْقلُو َب تَْعِرفُهُ بَِلا تَ ْصِویٍر َو َلا إِ َحاطٍَة ُثُه قَْولُهُ اله ِذي َلا یَبْلُغُهُ بُْع ُد اْلهَِمِم َو َلا یَنَالُهُ غَْوص الِْفطَ ِن َو تَعَاَلى اله ِذي لَیْ َس لَهُ َوقْ ٌت َمْع ُدوٌد َو َلا أَ َجلٌ َممُْدوٌد َو َلا نَْع ٌت َمحْ ُدوٌد ُثُه قَْولُهُ َ لَْ َيَْلُ ْل ِفي اْلأَ ْشیَاِء فَیَُقاَل ُهَو فِیَها َكائٌِن َو َلَْ یَنْأَ عَنَْها فَیَُقاَل ُهَو ِمنَْها َبائٌِن فَنََفى ِ بهَاتَِْين الْ َكلَِمتَِْين ِصَفةَ اْلأَ ْعَرا ِض َو اْلأَ ْج َساِم ِلأَهن ِم ْن ِصَفِة اْلأَ ْج َساِم التهبَاعَُد َو الُْمبَایَنَةَ َو ِم ْن ِصَفِة اْلأَ ْعَرا ِض الْ َكْوَن ِفي اْلأَ ْج َساِم ِبا ْلحُلُوِل عَلَى غَِْیر ُممَا هسٍة َو ُمبَایَنَةُ اْلأَ ْج َساِم عَلَى تََرا ِخي الَْم َسافَِة ُثُه قَاَل لَكِ ْن أَ َحا َط ِبهَا عِلْ ُمهُ َو أَتَْقنََها ُصنْعُهُ أَ ْي ُهَو ِفي اْلأَ ْشیَاِء ِباِْلإ َحاطَِة َو التهْدبِ ِیر َو عَلَى غَِْیر ُمَلاَم َسٍة. (کلینی، کافی (ط الاسلامیة،) ج. ،1ص. )137
و من خطبة له یذكر فیها ابتداء خلق السماء و الأرض و خلق آدم و فیها ذكر الحج و تحتوي على حمد الله و خلق العالَ و خلق الملائكة و اختیار الأنبیاء و مبعث النبي و القرآن و الأحكام الشرعیة: ا ْلحَْم ُد ِهللَِّ اله ِذي َلا یَبْلُ ُغ ِم ْد َحتَهُ الَْقائِلُوَن َو َلا ُيَْ ِصي نَْع َماءَهُ الْعَاُّدوَن َو َلا یَُؤِدي َحهقهُ الُْم ْجتَِه ُدوَن اله ِذي َلا یُْدِرُكهُ بُْع ُد اْلهَِمِم َو َلا یَنَالُهُ غَْوص الِْفطَ ِن اله ِذي لَیْ َس لِ ِصَفتِِه َح ٌّد َمحْ ُدوٌد َو َلا نَْع ٌت َمْو ُجوٌد َو َلا َوقْ ٌت َمْع ُدوٌد َو َلا أَ َجلٌ َممُْدوٌد َََفطر 1ا ْلخََلائَِق بُِق ْدَرتِِه َو نَ َشَر الِرَی َح بَِرْحمَتِِه َو َوتهد ِبال ُّص ُخوِر َمیََدا َن أَْر ِضِه… . (نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص. )39 11و كان من دعائه إذا ابتدأ بالدعاء بدأ بالتحمید لله عز و جل و الثناء علیه: ا ْلحَْم ُد ِهللَِّ اْلأَهوِل بَِلا أَهوٍل َكا َن قَبْلَهُ، َو اْلْ ِخِر بَِلا آ ِخٍر یَ ُكوُن بَْع َدهُ اله ِذي قَ ُصَر ْت عَ ْن ُرْؤیَتِِه أَبْ َصاُر النها ِظِری َن، َو عَ َجَز ْت عَ ْن نَْعتِِه أَْوَهام الَْوا ِصِف َي. (امام علی بن الحسين، الصحیفة السجادیة، ص. )28 12لا یدرك الواصفون صفته و لا تبلغ الأوهام كنه معرفته. (إبن قولویه، كامل الزیرات، ص. )2إِْذ ُجبَِه ْت ُمْعَِترفَة ِبَِنههُ َلا یُنَاُل ِبَِْوِر اِلا ْعتِ َسا ِف ُكنْهُ َمْعِرفَتِِه َو َلا َتَْطُُر بِبَاِل أُوِلِ الهرِوهی ِت َخا ِطَرةٌ ِم ْن تَْق ِدیِر َجَلاِل عِهزتِه فََرَجعَ ْت… . (نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص. )128ا ْلحَْم ُد ِهللَِّ اله ِذي اْنحَ َسَر ِت 1901اْلأَْو َصا ُف عَ ْن كْنِه َمْع ِرفَتِِه َو َرَدعَ ْت… . (همان، ص. )216بِ ْسِم ا هللَِّ الهرْحم ِن الهرِحیِم الحمد لله الأول بلا أول كان قبله و الْخر بلا آخر یكون بعده الذي قصرت عن رؤیته أبصار الناظرین و عجزت عن نعته أوهام الواصفين تحیرت العقول في كنه معرفته و نضبت البحور في بحر هویته. (شعیری، جامع الأخبار، ص. )2بِ ْسِم ا هللَِّ الهرْحم ِن الهرِحیِم ا ْلحَْم ُد ِهللَِّ اله ِذي َلَْ یُ ْشِه ْد أَ َحدا ِح َين فَطََر اْلأَْر َض َو ال هس َماَوا ِت َو َلا اهتَََذ ُمعِینا ِح َين بََرأَ النه َس َما ِت َلَْ یُ َشاَرْك ِفي اِْلإَلهِیهِة َو َلَْ یُظَاَهْر ِفي الَْو ْح َدانِیهِة َكله ِت اْلأَلْ ُس ُن عَ ْن غَایَِة ِصَفتِِه َو الْعُُقوُل عَ ْن كْنِه َمْع ِرفَتِِه َو تََوا َضعَ ِت ا ْلجَبَابَِرةُ ِلهَیْبَتِِه َو عَنَ ِت الُْو ُجوهُ ِلخَ ْشیَتِِه… . (کفعمی، البلد الأمين و الدرع الحصين، ص. )116
13پیامبر گرامی اسلام میفرماید: «خداوند متعال گذشته از ضمانتی كه برای رزق عموم مردم نموده است، به طور ویژه تأمين رزق طالبان علم را برعهده گرفته است.» شهید ثانی پس از ذكر این روایت و در توضیح آن بیان میدارد كه «غیرطالب علم برای به دست آوردن روزی خود، نیازمند سعی و تلاش است، اما دانشجو بدون آنكه مكلف به سعی و تلاش برای تحصیل رزق خود باشد، به صرف طالب و جویندهی علم بودن، خداوند روزی او را خواهد رسانید، البته به شرط نیت صحیح و ارادهی خالص او. در همين رابطه برای خود من حوادث و نكتههای دقیقی از ابتدای تحصیل تاكنون از لطف خداوند و كمكهای زیبای او رخ داده است كه در صورت جمعآوری آنها (حجم عظیمی را تشكیل خواهد داد) كه تنها خداوند از آن آگاه است.» در روایت دیگری چنين آمده است كه: «كسی كه در دین خدا تفقه و تفحص كند، خداوند نیازهای او را برآورده و رزق او را از جایی كه گمان نمی برد، خواهد رسانید». البته نكتهی مهم دیگری كه تذكر آن لازم به نظر میرسد این است كه همهی آنچه گفته شد متوقف بر این است كه طالبان علم، همت و تلاش خود را قرین با نیت خالص نمایند، اما كسانی كه طلب علم را وسیلهای قرار دادهاند تا از طریق آن به شهرت و ریست و… برسند، اساسا عنوان حقیقی جویندهی علم بر آنها صدق نمیكند، تا اینكه بخواهند شامل روایت گردند. (شهید ثانی، منیة المرید، ص. )160
میکند. مرفهين نوعاَ بی درد میشوند و از پیشرفت عالی علمی بازمیمانند. با این ترتیب هر سه فقر و دیگر انواع آن مایهی فخر است به ترتیب امکانی عرفانی و مادی. زیرا کلیهی فقرها باعث وابستگی به خدای غنی میشود و این وابستگی و عبودیت نفس را به ربوبیت میرساند، فتدبر. و اما ربط نفس به فقه در نوبت دیگر.
تفقه و استنباط: آیه ظهور دارد در انحصار غنای مطلق برای خدای رب العالمين و به مفهوم حصر 14دلالت دارد بر اینکه هیچ غنایی و عدم افتقاری برای مدیران ماسوی وجود ندارد و هر نوغ استغنایی از خدا تکلیفا حرام و وضعا باطل است؛ زیرا به طغیان میانجامد، لقوله تعالی «إنالن َسا َن َل َيطغ َی َأ ْن َرآ مها ْس َت ْغن» والله العالَ.
فتحصلکه مدیر باید نفس خود را به افتقار دائمی دعوت کند تا هیچگاه خود را بینیاز از خدای غنی نداند و همواره جا برای پیشرفت و رشد داشته باشد؛ زیرا استغناء باعث طغیان و جدا شدن از مسیر ربوبی و بهبود مستمر است.15
14 مفهوم َحصر از اقسام مفهوم مخالف بوده، و به معنای منتفی شدن طبیعت و سنخ حکم ثابت برای مورد حصر از غیر آن است؛ به عبارت دیگر، حکمیکه برای یک مورِد خاص بیان شده، از همهی موارد دیگر نفی میشود؛ یعنی آن حکم فقط مخصوص همان مورِد ذکر شده است و برای غیر آن اعتبار ندارد. از آن در اصول فقه، مباحث الفاظ سخن گفتهاند.
15 درس 63فقه الروابط از سلسلهی فقه الاداره، 3شهر رجب المرجب .1447