فقه الروابط 60

موضوعات مطروحه در این درس:

متن درس

یکشنبه 30آذر 30-1404جمادی الثانی 21 – 1447دسامبر -2025فقه معاصر – فقه الاداره – فقه مدیریت رفتار سازمانی (فقه انگیزش ) – در 60فقه روابط انسانی سازمانی – روابط اربعه – رابطه دوم –رابطه مدیر با خود (تدبیر نفس )- اصل ششم – اخراجها من محبوبها 2 مسئلهی :60مدیر باید دائما به نفس خود تلقین و تعلیم نماید که حب خدا و رسول او و جهاد در راه او دارای منفعت و مصلحت بیشتری از سایر محبوبات است تا در مقام تزاحم همواره حب خدا و رسول را بر آنها ترجیح دهد و فعل سازمانی خود را مطابق احبیت حب خدا تطبیق بخشد مسئله این است که چه شاخصهایی در سازمان وجود دارد که نشان دهد حب یک شیئ شدیدتر از حب خداست یا اینکه در عرض حب خداست و چگونه میتوان این موازنه را به هم زد و حب خدا را همیشه اصل قرار داد و آخرت را همواره بر دنیا ترجیح داد؟

 

در این مقام چند قاعدهی عام و مطلق داری:

 

.1 ّ َّ ّ لِل َش ُّد ُح ًّبا َأ ا َّلذي َن آ َم ُنوا ؛1

 

ْ .2ولى َأ ُّ ّ بِ َّ لن ا َأ ْ ن ّ م َ نين ّ م ُْ ؤ ْلْ ا ّ ب ْ م ّ ه ّ س ُ ف ْ ن ؛2

 

.3ه ّ س ْ ف َ ن ْ ن َ ع ْ م ّ ه ّ س ُ ف ْ ن

 

َأ ّ ب

 

َو لا َي ْر َغ ُبوا .3

 

در مورد حب خدا و اشدیت و احبیت آن تفقه نمودی. حال قاعدهی دوم یعنی « ْولى َأ ُّ ّ بِ َّ لن ا ّبا ْلْ ُ ْؤ ّمن َين ّم ْن َأ ْن ُف ّس ّه ْم» است به ضمیمهی قاعدهی « ه ّ س ْ ف َ ن ْ ن َ ع ْ م ّ ه ّ س ُ ف ْ ن َأ ّ ب َو لا َي ْر َغ ُبوا

 

مراد از رسول با الغاء خصوصیت 4یعنی رهبر دینی معصوم و اوصیاء، خلفاء و مدیران مشروع آنان؛ زیرا مورد مخصص نیست و فقط منحصر به پیامبر خاتم نیست؛ بلکه یعنی صاحب رسالت کقوله تعالی: «ُأ َب ِّل ُغ ُك ْم

 

1 ّ ن و ُ د ْ ن ّ م ُذ َّ ّ خت َ ي ْ ن َ م ّ س َو ّم َن ال َّنا

ا َّ ّلِل َأ َش ُّد ُح ًّبا ّ َّ ّلِل َو َل ْو َي َرى ا َّلذي َن َظ َل ُموا ّإ ْذ َي َر ْو َن ا ْل َعذا َب َأ َّن ا ْل دي ُد

ْنداد ًا ُ ّيح ُّبو َ ُ ْنَه َكحُ ِّب ا َّ ّلِل َو ا َّلذي َن آ َم ُنوا َأ ُق َّو َة ّ َّ ّلِل َجَيع ًا َو َأ َّن ا َّ َلِل َشّ ب َعذا ْ ل ا . (البقرة: )165

 

ْ 2ولى َأ ُّ ّ بِ َّ لن ا ا ْلْ ُ ْؤ ّ ب َ نين ّ م ْولى َأ ْ م ُ ه ُ ض ْ ع َ ب ْرحا ّم َ ّم ْن َأ ْن ُف ّس ّ ًه ْم َو َأ ْزوا ُج ُه ُأ َّمَّا ُ ُ ْتُه َو ُأو ُلوا ا ْلْ ّب َب ْع ٍض في ّكتا ّب ا َّ ّلِل ّم َن ا ْلْ ُ ْؤ ّمن َين َو ا ْلْ ُها ّجري َن ّإ َّلا َأ ْن َت ْف َع ُلوا ّإلى َأ ْو ّليا ّئ ُك ْم َم ْع ُروف ًا َم ْس ُطورا ّ ب تا ّ ك ْ ل ا كا َن ذ ّل َك ّفي . (الأحزاب: )6انفس مؤمنين، یعنى خود مؤمنين، و بنا بر این، معناى أولى بودن رسول خدا به مؤمنين از خود مؤمنين این است كه آن جناب اختیاردارتر نسبت به مؤمنين است از خود مؤمنين، و معناى اولویت این است كه فرد مسلمان هر جا امر را دائر دید بين حفظ منافع رسول خدا و حفظ منافع خودش، باید منافع رسول خدا را مقدم بدارد. و بنا بر این معناى آیه این مىشود كه مؤمن هر حق و منافعى كه براى خودش قائل است، اگر حفظ جان خویش است و اگر دوست داشتن خودش است، و اگر براى خود حرمتى قائل است، و اگر استجابت دعوت است، و اگر به كار بردن اراده خویش است، هر چه باشد، رسول خدا مقدم بر او است، یعنى هر جا كه امر دائر شد بين حفظ جان رسول خدا ،یا جان خودش، یا بين دوست داشتن رسول خدا ،یا دوست داشتن خودش، و همچنين سایر موارد دیگر، جانب رسول خدا را بر جانب خود ترجیح دهد. در نتیجه، اگر در هنگام خطر، جان رسول خدا در مخاطره قرار گیرد، یك فرد مسلمان موظف است كه با جان خود سپر بلاى آن جناب شود و خود را فدایش كند … الغاء سنت توارث غیر ارحام از یكدیگر، مراد از میثاقى كه خداوند از پیامبران گرفت. (موسوی همدانی، ترجمه تفسیر المیزان، ج. ،16صص. )415-413

 

3ما ْن َأ ّ ب ا َّ ّلِل َو لا َي ْر َغ ُبوا ّ ل و ُ س َ ر ْ ن َ ع َأ ْن َي َ َتخ َّل ُفوا ّ ب ْعرا َ كا َن ّ َلْ ْه ّل ا ْلْ َدي َن ّة َو َم ْن َح ْو َ ُلَ ْم ّم َن ا ْلْ ُف ّس ّه ْم َع ْن َن ْف ّس ّه ذ ّل َك ّب َأ َّ ُ ْنَه لا ُيُي ُب ُه ْم َظ َم ٌأ َو لا َ َنَ ٌب َو لا َ ْمخ َم َص ٌة في َسبي ّل ا ّ ط ْ و َ م َ ن ُ ؤ َّ ّلِل َو لا َي َط ئ ًا َيغي ُظ ا ْل ُك َّفا َر َو لا َينا ُلو َن ّم ْن َع ُد ٍّو َن ْي ًلا ّإ َّلا ُك ّت َب َ ُلَ ْم ّب ّه َع َم ٌل صا ّل ٌح ّإ َّن ا َّ َلِل لا ُيُي ُع ُمحْ ّسن َين ْ ل ْج َر ا َأ . (التوبة: )120

 

4الغای خصوصیت، یا الغای فارق، از راههایی است که مجتهد به وسیله آن قصد شارع یا قانونگذار را از نص وی، استخراج مینماید و حکم آن را به موارد و موضوعات دیگری که در مورد آن، نص وجود ندارد و گمان میشده استکه این حکم به آنها ارتباط ندارد، سرایت میدهد. فرق بين تنقیح مناط و الغاء خصوصیت در چیست؟ دو فرق در این جا بیان شده. فرق اول این است که در موارد تنقیح مناط پیوسته موضوع مذکور در اصل تحفظ بر آن میشود، تغییر پیدا نمیکند و ما از رهگذر تنقیح مناط کشف نمیکنیم که موضوع امر آخری غیر آن که در نفس دلیل اصل ذکر شده وجود دارد و هم چنين در فرع هم یعنی آن موضوعی که میخواهیم حکم را از اصل به آن تعدیه بدهیم و سرایت بدهیم، آن هم علی موضعیته باقی میماند این جور نیست که بگوییم که نه آن چه که در اصل موضوع قرار گرفته و نه آن چه که در فرع هست هیچ کدام از اینها موضوع اصلی نیستند، مثلاً موضوع جامع بين آنها است، نه، چنين داوری و قضاوتی و فهمی، عرف در باب تنقیح مناط ندارد. بلکه میگوید یک قانونی داری که حکم را روی اصل، در اصل برده روی موضوع ویژهای و آن موضوع تحفظ بر آن میشود و گفته میشود این قانون مال این موضوع است اما در کنار آن به برکت تنقیح مناط میفهمیم موضوع آخری که در فرع هست آن هم همانند اصل

 

ْ م ُك َ ل َ ُحص ْ ن َأ َ و ِّ بِّ َ ر ّ ت سالا ّ ر » 5و قوله تعالی المکرر: « ّإ ِّ نّ ٌ مين َأ َل ُك ْم َر ُسو ٌل » 6یا «ّإ ِّنّ َر ُسو ُل َر ِّب ا ْلعا َلْ َين»7که در مورد رسولانی غیر از پیامبر خاتم است.

 

قانون جداگانهای شارع برای آن جعل کردن نظیر همان قانونی که برای موضوع اصل جعل فرموده است. اما در باب الغاء خصوصیت این جور نیستکه همیشه موضوع در اصل باقی باشد و تغییر نکند بلکه در باب الغاء خصوصیت مواردی هستکه عرف فهمش این استکه اصلاً موضوع این که در عبارت ذکر شده و در این آمده، موضوع واقعی این نیست. این را از باب نمونه، از باب مثلاً مثال ذکر شده و موضوع یک امر جامعی است که در بر میگیرد هم آن را که در اصل ذکر شده هم آن را که در فرع ما میخواهیم حکم را به آن تعدیه کنیم و سرایت دهیم. موضوع نه این است و نه آن، موضوع یک امر سوم جامعی است، البته مواردی هم در الغاء خصوصیت پیدا میشود که جامع وجود ندارد و به واسطه الغاء خصوصیت میفهمیم موضوع منحصر نیست در آنچه که در اصل ذکر شده و غیر آن هم موضوع برای این حکم هست. البته در کجاست که ما در الغاء خصوصیت میفهمیم که موضوع این که در اصل ذکر شده است نیست بلکه جامع است؟ در جایی استکه در نظر عرف واقعاً یک جامع قریب به ذهنی بين آن چهکه در اصل ذکر شده و آن چه که در فرع هست وجود داشته باشد. مثلاً اگر بگوییم در لسان دلیل آمده که «إذا اصاب ثوبک الدم فإغلسه» یا «فهو یتنجس» عرف در این جا برای ثوب موضوعیتی نمیفهمد و حالا فرع مثلاً میخواهیم ببینیم آیا فرش هم این جور میشود یا نه؟ آیا زمين؛ سنگ هم این جور میشود یا نه؟ با ملاقات با دم متنجس میشود یا نه؟ این جا عرف وقتی این عبارت را میشنود که «اذا اصاب ثوبک الدم فإغسله» یا «فهو یتنجس» این از اول از همين دلیل میفهمد این ثوب موضوع واقعی حکم این نیست، این از باب مثال است، یعنی جسم، آن که موضوع واقعی است جسم است که اگر جسمی با دم ملاقات کرد آن یتنجس، حالا یک مصداقش ثوب است، یک مصداقش حجر است، یک مصداقش میز است، یک مصداقش چوب است، یک مصداقش چیز دیگری است. بله، مواردی هم هست که در باب الغاء خصوصیت البته جامع قریب به ذهنی وجود ندارد و عرف آن جا میگوید که چند قانون وجود دارد؛ یک قانون گفته در اصل حکم این شیء این است، یک قانون دیگری هم وجود دارد که میگوید… اما در «إذا اصاب ثوبک الدم فإغلسه» اینجا نمیگوید به تعداد اشیائیکه ملاقات با دم میکنند شارع قانون جداگانه جداگانه جداگانه جعل کرده، بلکه میفهمد که موضوع در واقع جسم ملاقی با دم است و یک قانون وجود دارد و اگر در لسان دلیل فقط ثوب ذکر شده این از باب مثلاً مثال است. اما در باب تنقیح مناط نه؛ ظاهر دلیل این است که حکم مال این موضوع است، و ما کشف کردی که علت وجود این حکم در این موضوع چیست، بعد از این که کشف کردی و دیدی همين علت در موضوع آخری هم وجود دارد به ضمیمه آن چه که در دلیل تنقیح مناط گفتیم کشف میکنیم و دست میآوری که همين حکم در آن امر آخر هم به عنوان یک قانون دیگر وجود دارد. پس یک قانون مال اصل است و یک قانون مال فرع و فرعهای دیگر است. فلذا است که در مثل مقنين عرفی یا گویندگان عرفی که جهل در آنها قابل منا تصور هست اصلاً ممکن است خودگویندهکه حکمی را روی یک موضوعی آورده است به یک طی و یک دلیلی اصلاً اطلاع نداردکه این مناط در جای دیگر هم وجود دارد تا موضوع را مثلاً جامع قرار بدهد. اما به خلاف باب الغاء خصوصیتکه معمولاً خود او متوجه است و میداند و آن را از باب مثلاً مثال و نمونه ذکرکرده است. فرق دیگری که بين تنقیح مناط و الغاء خصوصیت وجود دارد یک فرق جوهری و عمیق و ماهوی است که برنمیگردد به تغییر ظاهری و ابتدایی. و آن این است که در باب تنقیح مناط، انتقال ما از حکم موجود در اصل به حکم موجود در فرع براساس یک استدلال و یک دلیل است و تنظیم یک قیاس است که مقدماتی را، مبادیای را کنار هم میچینیم و استنباط میکنیم از آن دلیل و استنتاج میکنیم از آن دلیل که پس این حکم در فرع هم وجود دارد. ولی در باب الغاء خصوصیت آن جا تشکیل قیاس و استدلال و دلیل نمیدهیم بلکه همين که دلیل در اصل را مشاهده کردی و حکم در اصل را مشاهده کردی به طور دفعی و حدسگونه ذهنمان منتقل میشود به این که موضوع این نیست، آن جامع است و یا در مواردی که جامع وجود نداشته باشد آن دیگری هم موضوع همين حکم هست و این حکم برای آن هم وجود دارد. این تفاوت بين تنقیح مناط و الغاء خصوصیت به این نحوی که بیان شد نظیر آن چیزی است که در منطق بين فکر و حدس که دو راه دریافت مسائل و کشف مجهولات هست بیان شده.

 

ُ 5أ َب ِّل ُغ ُك ْم ّرسالا ّت َر ِّبِّ َو َأ ْن َص ُح َل ُك ْم َو َأ ْع َ ُلَ ّم َن ا َّ ّلِل ما لا َت ْع َل ُمو َن. (الأعراف: )62

 

ٌ ين م َأ ٌّحص ُأ َب ِّل ُغ ُك ْم ّرسالا ّت َر ِّبِّ َو َأ َنا َل ُك ْم نا . (الأعراف: )68

 

ِّ نّ ّ لك َ و ّ ه ّ ب ُ ت ْل ّ س ْ ر ُأ ما ْ م ُك ُ غ ِّل َ ب ُأ َ و ّ َّلِل ْن َد ا ّ ع ُ ْلَ ّ ع ْ ل َّ َنَّا ا ّإ قا َل َأرا ُ ْكُ َق ْوم ًا َ ْتج َه ُلو َن. (الأحقاف: )23 ٌ 6 مين َأ ّإ ِّنّ َل ُك ْم َر ُسو ٌل . (الشعراء: ّ )107إ ِّنّ َل ُك ْم َر ُسو ٌل َأم ٌين. (الشعراء: ّ )125إ ِّنّ َل ُك ْم َر ُسو ٌل َأم ٌين. (الشعراء: ّ )143إ ِّنّ َل ُك ْم َر ُسو ٌل َأم ٌين. (الشعراء: )162م ٌين َأ ّإ ِّنّ َل ُك ْم َر ُسو ٌل . (الشعراء: )178

 

وسى ُ م نا ْل َ س ْ ر َأ ْ د َق َ ل َ و لى ّإ نا ّ ت ّ بآيا َ ين َلْ عا ْ ل ّف ْر َع ْو َن َو َم َلا ّئ ّه َفقا َل ّإ ِّنّ َر ُسو ُل َر ِّب ا . (الزخرف: )46

 

ُق َ ف َ ن ْ و َ ع ْ ر ّ ف ا ْ ّ

أَ ف َّ ن ّإ ولا

تِ ا َر ُسو ُل َر ِّب ا ْلعا َلْ َين. (الشعراء: )16

 

لحن قاعده این است که اولویت رسول بر انفس به چه معناست؟ اطلاق و شمول آن تا کجاست؟ اولاً منسلخ از تفضیل است، یعنی اینطور نیست که مؤمنين هم اولویت دارند بر رسول ،ولی رسول بیشتر. 8این اولویت مطلقه 9است در امر مالی، جانی، سیاسی، اجتماعی، حاکمیتی و قضاوتی و… . یکی از اولویتها اولویت جانی و نفسی استکه به مناط احبیت است که حاضری جان خود و پدر و مادر و فرزند خود را فدای اوکنیم؛کما اینکه اصولیين از امامیه در قاعدهی تزاحم 10مثال میزنند که در دوران امر بين نجات «ابن» یا «نبی» باید انقاذ نبی را اولویت داد. 11بر فرد توانا انقاذ هر دو واجب است و اگر توانایی او منحصر به احد انقاذین

است، قاعدهی « ْولى َأ ُّ ّ بِ َّ لن ا ّبا ْلْ ُ ْؤ ّمن َين ّم ْن َأ ْن ُف ّس ّه ْم» حکم به انقاذ نبی میکند به ضمیمهی « نفسه با الغاء خصوصیت از جهاد نظامی. ْن ُف ّس ّه ْم َع ْن َن ْف ّسه

َو لا َي ْر َغ ُبوا ّب َأ » عن بنا بر اولویت انقاذ نبی و اوجبیت آن، لابد مناط لزوم احبیت اوست، لطلاق قوله تعالی: « ْ َو ْن كا َن آبا ُؤ ُكُ ّإ َ و ْ َأ ْبْا ُؤ ُكُ … َأ َح َّب َل ْي ُك ّإ ٍ د ها ّ ج َ و ّّ له و ُ س َ ر َ و ّ َّلِل ْم ّم َن ا في َسبي ّل ّه ْم ّر ّه َأ ّ ب ُ َّ ّت َي الِل ْ

أ َ ي َّ تَّ َ ح َف َ َتَ َّب ُصوا »12 که ظهور دارد در این که احبیت ابناء و َأ ّ ب ُ َّ ّت َي الِل
آباء از خدا و رسول حرام و گناه کبیره است بر مبنای اینکه تهدید «

ْ

أ َ ي َّ تَّ َ ح َف َ َتَ َّب ُصوا ّه ّ ر ْ م » شامل عذاب

آخرت هم بشود که ملاک صدق گناه کبیره است بر احبیت محبوبات مذکوره از محبویت خدا و رسول .اما این احبیت باید ملکهی نفس شده باشد و صرف یک تکلیف نباشد؛ یعنی حب واقعی باشد و این جز در معاملة النفس مشخص نمیشود. در این رابطه است که مدیر با صدق و اخلاص متوجه است که آیا حب خدا و رسول و احبیت و اولویت آن واقعی است یا تکلیفی است؛ یعنی اگر الزامی نبود، حبی واقعی وجود نداشت. اما این الزام چون از قرآن حکیم استظهار شده است، لابد مبتنی بر مصلحت واقعیه بوده و فعل الزامی نهفته است و مناط حکم است. این را مدیر باید به نفس تفهیم و تلقين کند و راهش هم تمرین است به اینکه اندک اندک او را از محبوبش اخراج کندکما مر.

 

8و دو كلمهی خیر و احسن به طورى كه گفتهاند از معناى تفضیل (بهترى) منسلخ شدهاند، همچنان كه كلمهی اهون در جملهی ْه َو ُن َأ َ و ُ ه َ و ّ ه ْ ي َل َ ع معناى آسانتر نمىدهد، و نیز كلمهی خیر در جملهی ما ّع ْن َد ا َّ ّلِل َخ ْ ٌيْ ّ و َّ ْ لله ّم َن ا معناى بهتر نمىدهد، چون لهو خوب نیست تا گفته شود آنچه نزد خدا است بهتر از لهو است. 9همچنين در تمامى امور دنیا و دین، رسول خدا أولى و اختیاردارتر است، و اینكه گفتیم در تمامى امور دنیا و دین، به خاطر اطلاقى است كه در جمله” ُّ ّ بِ َّ لن ا ْولى َأ ْ م ّ ه ّ س ُ ف ْ ن َأ ْ ن ّ م َ ين ّ ن ّ م ُْ ؤ ْلْ ا ّ ب ” هست.از اینجا روشن مىشود اینكه بعضىگفتهاند: مراد اولویت آن جناب در دعوت است، یعنى وقتى آن جناب مؤمنين را به چیزى دعوت كرد، و نفس مؤمنين ایشان را به چیز دیگر، واجب است دعوت او را اطاعت كنند و دعوت نفس خود را عصیان كنند، در نتیجه آیه مورد بحث همان را مىگوید كه آیهی َو ّطي ُعوا ال َّر ُسو َل َأ و آیهی ّ َّلِل ا ّ ن ْ ذ ّإ ّ ب َ طاع ُ ّ لي َّ لا ّإ ٍ ل و ُ س َ ر ْ ن ّ م نا ْل َ س ْ ر َأ ما َ و و آیاتى دیگر نظیر آن، در مقام بیان آن است، تفسیر ضعیفى است براى اینكه گفتیم آیه مطلق است، و همهی شؤون دنیايى و دینى را شامل مىشود. و همچنين آن تفسیر دیگر كه گفتهاند: مراد نافذتر بودن حكم آن جناب نسبت به حكمى كه مؤمنين علیه یكدیگر مىكنند، مىباشد همچنان كه در آیهی َف َس ِّل ُموا َعَ َأ ْن ُف ّس ُك ْممنظور سلام كردن به یكدیگر است، پس به گفته این مفسرین برگشت معناى آیه مورد بحث به این است كه رسول خدا بر مؤمنين ولایت دارد، ولایتىكه فوق ولایت آنان نسبت به یكدیگر است، كه آیهی ٍض ْ ع َ ب ُ ء ّ ليا ْ و َأ ْ م ُ ه ُ ض ْ ع َ ب ُ ت نا ّ م ُْ ؤ ْلْ َو ا ْلْ ُ ْؤ ّم ُنو َن َو ا بر آن دلالت دارد این قول نیز ضعیف است براى اینكه سیاق با آن مساعد نیست. (موسوی همدانی، ترجمه تفسیر المیزان، ج. ،16ص. )413

 

10تزاحم در لغت به معنای گردآمدن گروهی بر چیزی، تلاطم امواج و راندن برخی از آنها برخی دیگر را در یک تنگنا آمده است. به تمانع دو حکم و عدم امکان جمع بين آن دو در مقام امتثال تزاحم گفته میشود. از آن در اصول فقه و فقه بحث شده است. تزاحم، تنافی دو حکم به سبب عدم امکان جمع بين آن دو در مقام امتثال میباشد. برای مثال، در جایی که دو نفر در حال غرق شدن میباشند، شخص حاضر در محل، به نجات هر دو مکلف است، اما اگر قدرت نجات هر دو را با هم نداشته باشد، در اینجا میان دو حکم وجوب نجات غریق، تزاحم به وجود میآید. در مورد تزاحم، اصولیون اعتقاد دارند عقل به انجام تکلیف مهم تر (اهم)؛ و در صورت تساوی، به تخییر حکم میکند. 11مثال دیگر تزاحم بين نجات مادر یا جنين که بعضی جنين را و بعضی مادر را اولویت میدهند.

 

ُ 12ق ْل ّإ ْن كا َن آبا ُؤ ُ ْكُ َو َأْبْا ُؤ ُ ْكُ َو ّإ ْخوا ُن ُك ْم َو َأ ْزوا ُج ُ ْكُ َو َعش َيْ ُت ُك ْم َو َأ ْموا ٌل ا ْق َ َتَ ْف ُت ُموها َو ّتجا َر ٌة َ ْتخ َش ْو َن َكسا َدها َو َمسا ّك ُن َت ْر َض ْو َنَا َأ َح َّب ّإ َل ْي ُك ْم ّم َن ا َّ ّلِل َو َر ُسو ّل ّه َو ّجها ٍد في َسبي ّل ّه َف َ َتَ َّب ُصوا َح َّتَّ َي ْأ ّت َي ا َّ ُلِل ّب َأ ْم ّر ّه َو ا َّ ُلِل لا َ ْيَ ّدي ا ْل َق ْو َم ا ْلفا ّسق َين. (التوبة: )24

 

برای رعایت این اولویت نظام انگیزشی خوبی وجود دارد، ناشی از تعلیلی که در آیهی مربوطه است: «ذ ّل َك ٌ ب َ َنَ َو لا ٌأ َ م ّب َأ َّ ُ ْنَه لا ُيُي ُب ُه ْم َظ َو لا َ ْمخ َم َص ٌة … ّإ َّلا ُك ّت َب َ ُلَ ْم ّب ّه َع ُمحْ ّسن َين ْ ل ْج َر ا َأ ُ يع ُيُ َّن ا َّ َلِل لا ّإ ٌّ صاحل َم ٌل »13و این یک پاداش غیرمتعارف است که بر احبیت اولویت و ارغبیت نفس رسول بر نفس خود مترتب شده است. در یک آیه بر ترک احبیت رسول وعید عذاب و در آیهی دیگر بر رعایت احبیت و التزام به آن وعدهی ثواب غیرمتعارف داده شده است. از ترکیب مدلولين وجوب اکید این احبیت استنباط میشودکه خود انگیزهای هم برای التزام به این الزام است؛ یعنی مصلحتیکه نباید تفویت شود شرعاً، عقلاً و عقلائیاً؛ زیرا عقلاء همیشه رهبر خود را حفاظت میکنند و محافظين فدا و سپر او میشوند و عقل هم برای بقاء نظام این احبیت را تحسين میکند.

 

اگر نفس متقاعد شود که منفعت بالاتری در احبیت رسول نسبت به سایر محبوبات او هست، احبیت رسول که همان احبیت خداست را میپذیرد. لذا باید به او فهماند که احبیت رسول همان احبیت خداست، لقوله تعالی «َأ َح َّب ّإ َل ْي ُك ْم ّم َن ا َّ ّلِل َو َر ُسو ّل ّه»و المؤید بقوله تعالی: « ال َّر ُسو َل َف َق ْد َأطا َع ا َّ َلِل ّ ّ طع ُ ي ْ ن َ م » 14و «ّإ َّن ا َّلذي َن ُي ْؤ ُذو َن ا َّ َلِل َو َر ُسو َل ُه»15 که رسول را در رعایت حقوق او مرادف خدا قرار میدهد، فافهم.

 

به عبارت دیگر نفس دنبال جلب منفعت و دفع مضرت است به حکم عقل، پس اگر منفعت احبیت رسول و مضرت احبیت محبوبات متعارفه را ادراک کند احبیت رسول را ترجیح میدهد (با تمرینی که مدیر به نفس خود در این جهت میدهد و در نوبت بعد به اخبار میپردازی.)

 

فتحصلکه مدیر باید دائماً به نفس خود تلقين و تعلیم نماید که حب خدا و رسول او و جهاد در راه او دارای منفعت و مصلحت بیشتری از سایر محبوبات است تا در مقام تزاحم همواره حب خدا و رسول را بر آنها ترجیح داده و فعل سازمانی خود را مطابق احبیت حب خدا تطبیق دهد.16

 

ْ 13 ن َ ع َأ ْن َي َ َتخ َّل ُفوا ّ ب ْعرا َ ما كا َن ّ َلْ ْه ّل ا ْلْ َدي َن ّة َو َم ْن َح ْو َ ُلَ ْم ّم َن ا ْلْ َر ُسو ّل ا َّ ّلِل َو لا َي ْر َغ ُبوا ّب َأ ْن ُف ّس ّه ْم َع ْن َن ْف ّس ّه ذ ّل َك ّب َأ َّ ُ ْنَه لا ُيُي ُب ُه ْم َظ َم ٌأ َو لا َ َنَ ٌب َو لا َ ْمخ َم َص ٌة في َسبي ّل ّ ه ّ ب ْ م ُ َلَ َ ب ّ ت ُ َّ لا ك ّإ ًلا ْ ي َ ن ٍّ و ُ د َ ع ْ ن ّ م َ ن و ُ ل نا َ ي ا َّ ّلِل َو لا َي َط ُؤ َن َم ْو ّطئ ًا َيغي ُظ ا ْل ُك َّفا َر َو لا ُمحْ ّسن َين ْ ل ْج َر ا َأ ُ يع ُيُ َّن ا َّ َلِل لا ّإ ٌّ صاحل َع َم ٌل . (التوبة: )120

 

َ ْ 14حفيظ ًا ّ ْ يْه َل َ ع ْر َس ْلنا َك َأ ما َ ف َّ لى طا َع ا َّ َلِل َو َم ْن َ َتَ َأ ْ د َق َ ف ال َّر ُسو َل ّ ّ طع ُ ي ْ ن َ م . (النساء: )80

 

15 ّإ َّن ا َّلذي َن ُي ْؤ ُذو َن ا َّ َلِل َو َر ُسو َل ُه َل َع َ ُ ُنَه ا َّ ُلِل ّفي ال ُّد ْنيا َو ا ْلْ ّخ َر ّة َو َأ َع َّد َ ُلَ ْم َعذاب ًا ُمَّين ًا. (الأحزاب: )57

 

16 درس 60فقه الروابط از سلسلهی فقه الاداره، 30شهر جمادی الثانی .1447

پاورقی ها:

دیدگاهتان را بنویسید