فقه الروابط 47

موضوعات مطروحه در این درس:

متن درس

4شنبه 5/9/1404-درس 47 فقه روابط سازمانی – مدیریت بر خویش – اصل چهارم – ریاضت نفس

$ مسئله‌ی 47: مدیران در مقام مدیریت بر خویشتن باید دائما نفس خود را با رعایت اوامر و نواهی الهی ریاضت دهند تا از لغزش های رفتاری در سازمان مصون بمانند و امیت آخرت را هم برای خود تامین نمایند 

ریاضت[1] اصل چهارم از  مدیریت بر خویشتن است به معنای ورز دادن و ورزش دادن نفس لقوله G: «وَ إِنَّمَا هِيَ نَفْسِي أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى، لِتَأْتِيَ آمِنَةً يَوْمَ الْخَوْفِ الْأَكْبَرِ وَ تَثْبُتَ عَلَى جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ».[2] لحن این نامه توبیخی است و توبیخ علامت الزام است و از لحاظ استنباطی کل نامه نوعی دلالت بر الزام دارد. حضرت می‌فرماید من نفس خود را طوری ورز داده‌ام که دو نوع اثربخشی دارد، هم برای دنیا و هم برای عقبی. در قیامت خوف اکبر او را نمی‌آزارد و در دنیا هم از لغزش‌گاه‌ها بازمی‌دارد. مدیران آینده‌نگر باید به آینده‌ی اصلی که قیامت است توجه کنند و در دنیا هم نترسند و نلغزند، پس هر روز باید نفس خود را با تقوا ورز دهند. تقوا یعنی ترک محرمات و انجام واجبات که برخی مستحبات را هم به آن افزوده‌اند و آن نوعی تقوای غنایافته است. مدیر باتقوا امر خدا را امتثال می‌کند و در محدوده‌ی قوانین خدا راه می‌برد. مثل سفال‌گری که اجازه نمی‌دهد گل سفال سرخود بچرخد و دائماً دستانش را گرداگرد او فشار می‌دهد و آنقدر با انگشتان و دستانش با این گل کار می‌کند که به شکل مورد نظر دربیاورد. این می‌شود ریاضت حال امیرالمؤمنین G به عنوان مدیر عالی اسلام به استاندارش می‌فرماید تو باید زیست ساده داشته باشی، اگر سر سفره‌ای نشستی و فردا صاحب سفره درخواست غلطی داشت، به او گوش می‌دهی و در مزلق سقوط می‌کنی. تقوا همان دستی است که نفس را حفظ می‌کند و طین نفس را شکل می‌دهد. این نفس مثل سرباز آموزش‌دیده محکم در مَحکمه‌ی مُحکمه‌ی الهیه می‌ایستد.

آیا از این عبارت الزام فهمیده می‌شود؟ بله، زیرا امیرالمؤمنین G در مقام مذمت استاندار است. می‌گوید من خود را این‌گونه ریاضت می‌دهم، پس تو نیز باید این‌گونه باشی. پس اگر این‌گونه نفس را ریاضت ندهی، مورد توبیخ مدیر بالا هستی.

گفتیم که آثار این ریاضت یکی دنیوی است و یکی اخروی. زمانی به این آثار می‌رسیم که نفس را ریاضت دهیم که واجب است و باید تحقق و ترتب پیدا کند. سپس می‌فرماید من هم اگر چون تو یله و رها بودم به سمت عسل مصفا و مغز گندم و لباب قَمح کشیده می‌شدم، شیک‌پوش و خوش‌خوراک می‌شدم، ولی خود را ریاضت داده‌ام. این‌ها برای کسانی است که نفس را نساخته و ورز نداده‌اند. من دورم از این‌که حرص من مرا رهبری کند و غذاهای رنگارنگ اختیار کنم، شاید در حجاز یا یمن کسی باشد که اصلاً قرص نانی به او نرسد و هیچ خاطره‌ای از سیری نداشته باشد، چون از وقتی که یاد دارد گرسنه بوده است. و تو را همین ننگ کافی است که سیر بخوابی و پیرامون تو شکم‌های خالی و جگرهای تفدیده از تشنگی باشد و بگویند که امیرالمؤمنین هستی، اما با آنان در سختی‌های زندگی مشارکت نکنی. پس امام فقط به خود و خانواده و نمازخوان‌هایش نمی‌رسد بلکه به حجاز و یمن و… هم می‌رسد و این دلیلی است بر اتحاد امامت و امارت. تیتر و عنوان امامی و امیری کافی نیست، بلکه مسئولیت‌هایی با خود می‌آورد. راهی ندارد جز این‌که نفس را قبلاً ورزیده باشی و راه آن تقوا و رعایت قوانین الهی است. امام نفس خود را با تقوا و احکام ریاضت می‌دهد.

فتحصل که مدیران در مقام مدیریت بر خویشتن باید دائماً نفس خود را با رعایت اوامر و نواهی الهی ریاضت دهند تا از لغزش‌های رفتاری در سازمان مصون بمانند و امنیت آخرت را هم برای خود تأمین نمایند.[3]

 

[1] و أُصُولُ مُعَامَلَةِ النَّفْسِ‏ سَبْعَةٌ الْخَوْفُ وَ الْجَهْدُ وَ حَمْلُ الْأَذَى وَ الرِّيَاضَةُ وَ طَلَبُ الصِّدْقِ وَ الْإِخْلَاصُ وَ إِخْرَاجُهَا مِنْ مَحْبُوبِهَا وَ رَبْطُهَا فِي الْفَقْرِ وَ أُصُولُ مُعَامَلَةِ الْخَلْقِ سَبْعَةٌ الْحِلْمُ وَ الْعَفْوُ وَ التَّوَاضُعُ وَ السَّخَاءُ وَ الشَّفَقَةُ وَ النُّصْحُ وَ الْعَدْلُ وَ الْإِنْصَافُ وَ أُصُولُ مُعَامَلَةِ الدُّنْيَا سَبْعَةٌ الرِّضَا بِالدُّونِ وَ الْإِيثَارُ بِالْمَوْجُودِ وَ تَرْكُ طَلَبِ الْمَفْقُودِ وَ بُغْضُ الْكَثْرَةِ وَ اخْتِيَارُ الزُّهْدِ وَ مَعْرِفَةُ آفَاتِهَا وَ رَفْضُ شَهَوَاتِهَا مَعَ رَفْضِ الرِّئَاسَةِ فَإِذَا حَصَلَتْ هَذِهِ الْخِصَالُ فِي نَفْسٍ وَاحِدَةٍ فَهُوَ مِنْ خَاصَّةِ اللَّهِ وَ عِبَادِهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ أَوْلِيَائِهِ حَقّاً. (امام جعفر بن محمد >، مصباح الشریعة، ص. 6)

[2] بَلَى كَانَتْ فِي أَيْدِينَا فَدَكٌ مِنْ كُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ، فَشَحَّتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِينَ، وَ نِعْمَ الْحَكَمُ اللَّهُ. وَ مَا أَصْنَعُ بِفَدَكٍ وَ غَيْرِ فَدَكٍ؟ وَ النَّفْسُ مَظَانُّهَا فِي غَدٍ جَدَثٌ تَنْقَطِعُ فِي ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا وَ تَغِيبُ أَخْبَارُهَا، وَ حُفْرَةٌ لَوْ زِيدَ فِي فُسْحَتِهَا وَ أَوْسَعَتْ يَدَا حَافِرِهَا لَأَضْغَطَهَا الْحَجَرُ وَ الْمَدَرُ وَ سَدَّ فُرَجَهَا التُّرَابُ الْمُتَرَاكِمُ. وَ إِنَّمَا هِيَ نَفْسِي أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى، لِتَأْتِيَ آمِنَةً يَوْمَ الْخَوْفِ الْأَكْبَرِ وَ تَثْبُتَ عَلَى جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ؛ وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَيْتُ الطَّرِيقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ، وَ لَكِنْ هَيْهَاتَ أَنْ يَغْلِبَنِي هَوَايَ وَ يَقُودَنِي جَشَعِي إِلَى تَخَيُّرِ الْأَطْعِمَةِ، وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْيَمَامَةِ مَنْ لَا طَمَعَ لَهُ فِي الْقُرْصِ وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ، أَوْ أَبِيتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِي بُطُونٌ غَرْثَى وَ أَكْبَادٌ حَرَّى، أَوْ أَكُونَ كَمَا قَالَ الْقَائِلُ: «وَ حَسْبُكَ [عَاراً] دَاءً أَنْ تَبِيتَ بِبِطْنَةٍ/وَ حَوْلَكَ أَكْبَادٌ تَحِنُّ إِلَى الْقِدِّ» أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِي بِأَنْ يُقَالَ هَذَا أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ وَ لَا أُشَارِكُهُمْ فِي مَكَارِهِ الدَّهْرِ، أَوْ أَكُونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِي جُشُوبَةِ الْعَيْشِ. آرى، در دست ما از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده است، «فدكى» بود كه قومى بر آن بخل ورزيدند و قومى ديگر از سر آن گذشتند و بهترين داور خداوند است. فدك و جز فدك را چه مى‌خواهم كه فردا ميعاد آدمى گور است. در تاريكى آن آثارش محو مى‌شود و آوازه‌اش خاموش مى‌گردد. حفره‌اى كه هرچه فراخش سازند يا گوركن بر وسعتش افزايد، سنگ و كلوخ تن آدمى را خواهد فشرد و روزنه‌هايش را توده‌هاى خاك فرو خواهد بست. و من امروز نفس خود را به تقوا مى‌پرورم تا فردا، در آن روز وحشت بزرگ، ايمن باشد و بر لبه‌ی آن پرتگاه لغزنده استوار ماند. اگر بخواهم به عسل مصفا و مغز گندم و جامه‌هاى ابريشمين، دست مى‌يابم. ولى، هيهات كه هواى نفس بر من غلبه يابد و آزمندى من مرا به گزينش طعام‌ها بكشد و حال آن‌كه، در حجاز يا در يمامه بی‌نوايى باشد كه به يافتن قرص نانى اميد ندارد و هرگز مزه‌ی سيرى را نچشيده باشد. يا شب با شكم انباشته از غذا سر بر بالين نهم و در اطراف من شكم‌هايى گرسنه و جگرهايى تشنه باشد. آيا چنان باشم كه شاعر گويد: و حسبك داء آن تبيت ببطنة/و حولك اكباد تحنّ الى القدّ. «تو را اين درد بس كه شب با شكم سير بخوابى و در اطراف تو گرسنگانى باشند در آرزوى پوست بزغاله‌اى» آيا به همين راضى باشم كه مرا امير‌المؤمنين گويند و با مردم در سختي‌هاى روزگارشان مشاركت نداشته باشم يا آن‌كه در سختى زندگى مقتدايشان نشوم؟

فَدَك: قريه‌اى كه بعد از فتح خيبر ساكنين آن‌جا نيمى از آن را به پيامبر [ بخشيدند و بنا بر اجماع شيعه پيامبر [ در حيات خود آن را به حضرت فاطمه E واگذاشت ولى ابى بكر آن را به بيت المال برگرداند. الْمَظَانَّ: جمع «مظنَّة»، جائيكه گمان وجود چيزى مى رود. جَدَث: قبر.اضْغَطَهَا: آن را تنگ كرد. الْمَدَر: جمع «مدرة» كلوخها، پاره گلهاى بهم چسبيده. فُرَج: جمع «فرجة»، شكافها. ارُوضُهَا: آن را رام و مطيع ميكنم. الْمَزْلَق: لغزشگاه، محلى كه در آن بيم لغزيدن مى‌رود، در اينجا مقصود صراط است. الْقَزَّ: حرير. الْجَشَع: شدت حرص. الْقُرْص: قرص نان. بُطُونٌ غَرْثَى: شكم‌هاى گرسنه. الْحَرَّى: مؤنث «حرّان»، بسيار تشنه. الْبِطْنَة: پرخورى. الْقِدّ: قدح پوستى، ظرفى كه از پوست تهيه شده، دوال از پوست دباغى نشده. الْجُشُوبَةُ الْعَيْش: ناگوارى و خشونت زندگى. (رحیمی‌نیا، فرهنگ نهج البلاغه؛ علی‌زاده، واژه‌های نهج البلاغه)

[3] درس 47 فقه الروابط از سلسله‌ی فقه الاداره، 5 شهر جمادی الثانی 1447.

پاورقی ها:

دیدگاهتان را بنویسید