فقه الروابط 36
- 18 آبان, 1404
- آیت الله سید صمصام الدین قوامی
یکشنبه 18/8/1404-18جمادی الاولی 1447-9نوامبر 2025 – فقه الاداره – فقه مدیریت رفتار سازمانی – فقه روابط انسانی – روابط اربعه از مصباح الشریعه – رابطه دوم – باخود – اصل دوم جهد – جهاد نفس –روش جهاد – درس 36 تفکر وضبط خیال و..
$ مسئلهی 36: تفکر حداکثری شرط صحت جهاد با نفس مدیران و کارکنان است
جهاد نفس باید با جهد (یعنی نهایت طاقت و مشقت) توسط مدیر انجام گیرد تا مطمئن به انجام این فریضهی سازمانی شود. این جهاد روشمند است که در نوبت قبل به فرآیند مشارطه-مراقبه-محاسبه-معاتبه اشارت داشتیم. در این نوبـــــــت به نقشـــــــهی جامــــــع مبــــــارزه با نفــــس که توســـط امام خمینی 8 در شرح حدیث جهاد نفس آن را سازماندهی کرده است و ما به برکت کلیدواژهی «جَهد» که مبنای جهاد نفس است آن را به مقدار لازم مورد تفقه قرار میدهیم. این نقشهی راه به شکل ذیل ترسیم گردیده است:[1]
حدیث «جهاد با نفس»
مقام اوّل: «منزل «ملک» و ظاهر و دنیا» و در آن چند فصل است:
فصل: اشاره به مقام اوّل نفس[2]
فصل: در تفکر است
فصل: در عزم است
فصل: در «مشارطه» و «مراقبه» و «محاسبه» است
فصل: در تذکّر است
مقام دوم: «مملکت باطن و نشئهی «ملکوت» اوست» و در آن چند فصل است:
فصل: نزاع جنود رحمانی و شیطانی باطنی نفس
فصل: در اشاره به بعضی قوای باطنیه است
فصل: در بیان جلوگیری انبیاء از اطلاق طبیعت
فصل: در بیان ضبط خیال است
فصل: در موازنه است
فصل: در معالجهی مفاسد اخلاقیه
در این نقشهی راه جهاد نفس، اولین اقدام مدیر مجاهد، تفکر[3] است؛ یعنی اندیشه در اینکه گذشته، حال و آیندهی من چگونه گذشته و هست و میگذرد؟ آیا مسیرش تکاملی است؟ یعنی اسارت نفس را باعث شده یا امارت آن را؟ آیا او به مدیر امر میکند یا مدیر به او امر میکند و امیر اوست نه اسیر او؟ و به چه علت چنین شده است؟ همین فکر باعث میشود سرعت و قدرت و شتاب جهاد بیشتر شود. اگر اسیر نفس هستیم، آزاد شویم و امیر گردیم والا نفس اماره سازمان بیرونی را هم به نام مدیر اداره میکند و به قهقراء میبرد. مدیر با نفس مطمئنه باید سازمان را اداره کند و این جز با جهاد نفس میسور نیست. تفکر خیلی مهم است. باعث وسعت چشمانداز تا آخرت به عنوان مقصد اصلی میشود. خداوند این همه امکانات را که داده است، برای این جهان محدود نیست؛ لذا باید همت مدیریت را بالا برد و این تفکر مقید به جَهد است، یعنی باید حداکثری باشد، نه حداقلی، مداوم باشد نه مقطعی و تفکری باشد در عدم تناسب امکانات خدایی با این جهان و سازمان های آن. پس وظیفهی مدیر در مقابل مالک و مدبر سازمان هستی که بودجه و امکانات بیحد و حیرانکننده، ارسال رسل و انزال کتب و دادن عقل و… در اختیار گذاشته این است که آنها را به هدف عالم بزرگتری صرف کنیم و نه در افق یا آفاق محدود این جهان.
حاصل این تفکر، توسعهی دید و نظر است به جهان برتر، لذا باعث توسعهی اداره و مدیریت میشود و از خروجیهای این جهانی هم از کمیت و کیفیت برخوردار میگردد، لقوله تعالی: «ولتَنظُر نفسٌ ما قدَّمَت لِغد»[4] که ظاهر در وجوب نظر به غد است و مراد از نظر همان تفکر است که لازمالتحصیل برای صحت جهاد نفس میشود به عنوان شرط، والله العالم.
فتحصل که تفکر حداکثری شرط صحت جهاد با نفس مدیران و کارکنان است.[5]
[1] خمینی، شرح چهل حديث اربعين حديث در موسوعة الإمام الخميني، ص. 46.
[2]فصل اشاره به مقام اوّل نفس
بدان که مقام اوّل نفس و منزل اسفل آن، منزل «ملک» و ظاهر و دنیای آن است، که اشعه و انوار غیبیهی آن در این بدن محسوس و بنیهی ظاهره تابیده و او را زندگانی عرضی بخشیده و تجییش جیوش در این بدن کرده، و میدان جنگ آن همین بدن است، و قوای ظاهرهی آن، لشکر آن است که در اقالیم سبعهی ملکیه، یعنی گوش و چشم و زبان و شکم و فرج و دست و پا بسط پیدا کرده. و تمام این قوای منتشره دراین ممالک سبعه در تحت تصرف نفس است به مقام «وهم»، زیرا که وهم سلطان قوای ظاهره و باطنهی نفس است. پس اگر وهم حکومت نمود در آنها به تصرف خود یا شیطان، این قوا جنود شیطان گردند و مملکت در تحت سلطنت شیطان واقع شود، و لشکر رحمان و جنود عقل مضمحل گردند و شکستخورده رخت از نشئهی ملک و دنیای انسان درکشند و هجرت نمایند، و مملکت خاص به شیطان گردد. و اگر وهم در تحت تصرف عقل و شرع در آنها تصرّف نماید و حرکات و سکنات آنها در تحت نظام عقل و شرع باشد، مملکت رحمانی و عقلانی شود و شیطان و جنودش از آن رخت بربندند و دامن درکشند. پس جهاد نفس که جهاد بزرگ است، و از کشته شدن در راه حق تعالی بالاتر است، در این مقام عبارت است از غلبه کردن انسان بر قوای ظاهرهی خود، و آنها را در تحت فرمان خالق قرار دادن، و مملکت را از لوث وجود قوای شیطان و جنود آن خالی نمودن است. (خمینی، شرح چهل حدیث، ص. 5)
[3] فصل در تفکّر است. بدان که اوّل شرط مجاهده با نفس و حرکت به جانب حق تعالی «تفکّر» است. و بعضی از علماء اخلاق آن را در بدایات در مرتبهی پنجم قرار دادهاند (خواجهی انصاری در منازل السائرین، ص. 13) و آن نیز در مقام خود صحیح است. و تفکر در این مقام عبارت است از آنکه انسان لااقل در هر شب و روزی مقداری-و لو کم هم باشد- فکر کند در اینکه آیا مولای او که او را در این دنیا آورده و تمام اسباب آسایش و راحتی را از برای او فراهم کرده، و بدن سالم و قوای صحیحه، که هر یک دارای منافعی است که عقل هر کس را حیران میکند، به او عنایت کرده، و این همه بسط بساط نعمت و رحمت کرده، و از طرفی هم این همه انبیاء فرستاده، و کتابها نازل کرده و راهنماییها نموده و دعوتها کرده، آیا وظیفهی ما با این مولای مالک الملوک چیست؟ آیا تمام این بساط فقط برای همین حیات حیوانی و اداره کردن شهوت است که با تمام حیوانات شریک هستیم، یا مقصود دیگری در کار است؟ آیا انبیاء کرام و اولیاء معظم و حکمای بزرگ و علمای هر ملت که مردم را دعوت به قانون عقل و شرع میکردند و آنها را از شهوات حیوانی و از این دنیای فانی پرهیز میدادند با آنها دشمنی داشتند و دارند؟ یا راه صلاح ما بیچارههای فرورفته در شهوات را مثل ما نمیدانستند؟ اگر انسان عاقل لحظه ای فکر کند میفهمد که مقصود از این بساط چیز دیگر است، و منظور از این خلقت عالم بالا و بزرگتری است، و این حیات حیوانی مقصود بالذات نیست. و انسان عاقل باید در فکر خودش باشد، و به حال بیچارگی خودش رحم کند و با خود خطاب کند: ای نفس شقی که سالهای دراز در پی شهوات عمر خود را صرف کردی و چیزی جز حسرت نصیبت نشد، خوب است قدری به حال خود رحم کنی، از مالک الملوک حیا کنی، و قدری در راه مقصود اصلی قدم زنی، که آن موجب حیات همیشگی و سعادت دائمی است، و سعادت همیشگی را مفُروش به شهوات چندروزهی فانی، که آن هم به دست نمیآید حتی با زحمتهای طاقتفرسا. قدری فکر کن در حال اهل دنیا از سابقین تا این زمان که میبینی. ملاحظه کن زحمتهای آنها و رنجهای آنها در مقابل راحتی آنها چقدر زیادتر و بالاتر است، در صورتی که برای هر کس هم راحتی و خوشی پیدا نمیشود. آن انسانی که در صورت انسان و از جنود شیطان است و از طرف او مبعوث است و تو را دعوت به شهوات میکند و میگوید زندگانی مادی را باید تأمین کرد، قدری در حال خود او تأمل کن، و قدری او را استنطاق کن ببین آیا خودش از وضعیت راضی است؟ یا آنکه خودش مبتلاست میخواهد بیچارهی دیگری را هم مبتلا کند؟ و در هر حال از خدای خود با عجز و زاری تمنا کن که تو را آشنا کند به وظایف خودت که باید منظور شود ما بین تو و او. و امید است این تفکر که به قصد مجاهده با شیطان و نفس امّاره است، راه دیگری برای تو بنمایاند و موفق شود به منزل دیگر از مجاهده. (همان، ص. 6)
[4] يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ. (الحشر : 18) مضمونى كه اين آيات شريفه دارد به منزلهی نتيجهاى است كه از آيات سوره گرفته مىشود. در سوره به مخالفت و دشمنى يهوديان بنى النضير و عهدشكنى آنان اشاره شده كه همين مخالفتشان آنان را به خسران در دنيا و آخرت افكند. و نيز در سوره آمده كه منافقين، بنى النضير را در مخالفت با رسول خدا [ تحريك مىكردند، و همين باعث هلاكتشان شد، و سبب حقيقى در اين جريان اين بود كه اين مردم در اعمال خود، خدا را رعايت نمىكردند و او را فراموش نموده، و خدا هم ايشان را به فراموشى سپرد، نتيجهاش اين شد كه خير خود را اختيار نكردند، و آنچه مايهی صلاح دنيا و آخرتشان بود بر نگزيدند، و در آخر سرگردان و هلاك شدند. پس بر كسى كه ايمان به خدا و رسول و روز جزا دارد واجب است كه پروردگار خود را به ياد آورد، و او را فراموش ننمايد، و ببيند چه عملى مايه پيشرفت آخرت او است، و به درد آن روزش مىخورد كه به سوى پروردگارش برمىگردد. و بداند كه عمل او هر چه باشد عليه او حفظ مىشود، و خداى تعالى در آن روز به حساب آن مىرسد، و او را بر طبق آن محاسبه و جزا مىدهد، جزائى كه ديگر از او جدا نخواهد شد. و اين همان هدفى است كه آيهی يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ دنبال نموده، مؤمنين را وادار مىكند كه به ياد خداى سبحان باشند، و او را فراموش نكنند، و مراقب اعمال خود باشند، كه چه مىكنند، صالح آنها كدام، و طالحش كدام است، چون سعادت زندگى آخرتشان به اعمالشان بستگى دارد. و مراقب باشند كه جز اعمال صالح انجام ندهند، و صالح را هم خالص براى رضاى خدا به جاى آورند، و اين مراقبت را استمرار دهند، و همواره از نفس خود حساب بكشند، و هر عمل نيكى كه در كردههاى خوديافتند خدا را شكرگزارند، و هر عمل زشتى ديدند خود را توبيخ نموده، نفس را مورد مؤاخذه قرار دهند، و از خداى تعالى طلب مغفرت كنند. و ذكر خداى تعالى به ذكرى كه لايق ساحت عظمت و كبريايى او است يعنى ذكر خدا به اسماى حسنى و صفات علياى او كه قرآن بيان نموده تنها راهى است كه انسان را به كمال عبوديت مىرساند، كمالى كه انسان، ما فوق آن، ديگر كمالى ندارد. و اين بدان جهت است كه انسان عبد محض، و مملوك طلق براى خداى سبحان است، و غير از مملوكيت چيزى ندارد، از هر جهت كه فرض كنى مملوك است و از هيچ جهتى استقلال ندارد. هم چنان كه خداى عز و جل مالك او است، از هر جهت كه فرض شود. و او از هر جهت داراى استقلال است. و معلوم است كه كمال هر چيزى خالص بودن آن است، هم در ذاتش و هم در آثارش. پس كمال انسانى هم در همين است كه خود را بندهاى خالص، و مملوكى براى خدا بداند، و براى خود هيچگونه استقلالى قائل نباشد، و از صفات اخلاقى به آن صفتى متصف باشد، كه سازگار با عبوديت است، نظير خضوع و خشوع و ذلت و استكانت و فقر در برابر ساحت عظمت و عزت و غناى خداى U. و اعمال و افعالش را طبق اراده او صادر كند، نه هر چه خودش خواست. و در هيچ يك از اين مراحل دچار غفلت نشود، نه در ذاتش، و نه در صفاتش و نه در افعالش. و همواره به ذات و افعالش نظير تبعيت محض و مملوكيت صرف داشته باشد، و داشتن چنين نظرى دست نمىدهد مگر با توجه باطنى به پروردگارى كه بر هر چيز شهيد و بر هر چيز محيط، و بر هر نفس قائم است. هر كس هر چه بكند او ناظر عمل او است و از او غافل نيست، و فراموشش نمىكند. در اين هنگام است كه قلبش اطمينان و سكونت پيدا مىكند، هم چنان كه فرموده: أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ، و در اين هنگام است كه خداى سبحان را به صفات كمالش مىشناسد، آن صفاتى كه اسماى حسنايش حاكى از آن است. و در قبال اين شناسايى صفات عبوديت و جهات نقصش برايش آشكار مىگردد، هر قدر خدا را به آن صفات بيشتر بشناسد خاضعتر، خاشعتر، ذليلتر، و فقيرتر، و حاجتمندتر مىشود. و معلوم است كه وقتى اين صفات در آدمى پيدا شد، اعمال او صالح مىگردد و ممكن نيست عمل طالحى از او سر بزند، براى اينكه چنين كسى دائما خود را حاضر درگاه مىداند، و همواره به ياد خداست، هم چنان كه خداى تعالى فرموده: وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلِينَ إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ، و نيز فرموده: فَإِنِ اسْتَكْبَرُوا فَالَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ هُمْ لا يَسْأَمُونَ.[4] و آيهی شريفهی لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ تا آخر آيات مورد بحث با در نظر گرفتن سياقى كه دارند، به همين معارفى كه ما خاطرنشان كرديم-يعنى شناختن خدا به صفات كمالش، و شناختن نفس به صفاتى مقابل آن صفات، و به عبارتى ديگر: به صفات نقص و حاجت اشاره مىكنند. (موسوی همدانی، ترجمه تفسير الميزان، ج. 19، ص. 373)
[5] درس 36 فقه الروابط از سلسلهی فقه الاداره، 18 شهر جمادی الاولی 1447.