فقه الروابط 18
- 15 مهر, 1404
- آیت الله سید صمصام الدین قوامی
سه شنبه 15/7/1404-14ربیع الثانی 1447 -7 اکتبر 2025-فقه الاداره – فقه معاصر – فقه مدیریت رفتار سازمانی – فقه روابط سازمانی – درس 17- روابط چهارگانه – رابطه اول با خدا به عنوان مدیر مدیران – ارکان سبعه رابطه با خدا – تحلیل نهایی رابطه با رب العالمین –
$ مسئلهی 18: مدیران و کارگزاران برای نیل به تعالی سازمانی باید ربوبیت و مدیریت خدا را مورد التزام عملی قرار دهند تا از افاضات رحیمیه علاوه بر امدادات رحمانیهی خداوند در تدابیر خویش بهرهمند گردند
ارکان سبعهی[1] ارتباط سازمانی با خداوند به گونهای است که اگر با صحت انجام پذیرد، قدرت مدیریت و ضریب خدمت را برای هر سازمان و کارگزار و کارمند به شدت بالا میبرد. این را طی هفت فتوا به دست آوردیم. تا رابطهی با خدا اصلاح نشود، رابطهی با کارکنان، سازمان و خود اصلاح نمیشود. اصلاح رابطه یعنی رابطه ضعیف است و باید ترمیم شود. در هفت مرحله باید حق خدا اداء شود، حد خدا حفظ شود، عطایای او شکر شود، ارادهی حتمیه و مقتضیهی او مورد رضایت قرار گیرد، بلایا و امتحانات او مورد تابآوری باشد، پرچم و عَلَم او دائماً در اهتزاز و اعتزاز باشد و نهایتاً به فراخوانهای او با شوق لبیک گفته شود. بدین سان بدیهی و منطقی است که مورد عنایات خاصهی ربوبیه قرار گیریم، از قدرت او در تدبیر بهرهمند گردیم و راهکارهای حل مسائل را به ما یاد دهد و الهام کند،[2] ما را مستمراً حمایت[3] کند، تنها و رها نگذارد،[4] نام ما و سازمان ما را بلندآوازه کند،[5] بار سنگین مسئولیت را بر دوشمان سبک کند،[6] به ما شرح صدر دهد[7] که آلت ریاست است،[8] سازمان متبوع ما را با بهبود مستمر همراه کند، مدیریت آینده را برای ما میسور کند، حقانیت و مشروعیت ما را اعلام کند،[9] ما و سازمان ما را به تعالی حقیقی برساند،[10] قلوب [11]و اَقدام[12] را مسخر ما کند، زمان را در مدیریت ما درآورد، شب و روز را در تسخیر ما درآورد، انهار و بحار را تحت سلطنت ما بیاورد[13] و… زیرا او دانا، توانا و دارای[14] علی الاطلاق است و به هر کس بخواهد از قدرت خود خواهد داد،[15] به هر کسی نمیدهد، به کسی میدهد که رابطهی هفترکنی را با خدا به عنوان مدیرکل هستی کما هو حقه تنظیم و تحکیم کرده، تسلیم او، عبد او و در عبودیت کامله و مطلقهی اوست. لذا محبوب رب الارباب واقع میشود، خداوند سمع و بصر[16] و دست او میشود، ارادهی خود را از طریق ارادهی او تنفیذ میکند[17] و البته این ربوبیت رحیمیه است،[18] یعنی خاص مدیران و کارکنانی که رابطهی وثیق و وتید با او برقرار کردهاند، ربوبیت او را ایمان و ایقان دارند و اطاعت محض از او دارند، لقوله تعالی فی حدیث القدسی.[19] ولی ربوبیت رحمانیهی او شامل همهی مدیران و کارگزاران جهان است که ربوبیت او را به رسمیت نمیشناسند، یا ایمان ندارند، یا اعتقاد ندارند، بین خالقیت و ربوبیت فرق میگذارند و خود را در مدیریت خود مختار میدانند نه تحت اختیار خدا. بله، خداوند طبق اصول مدیریت رحمانی آنها را هم امداد [20]میکند، امداد به اینکه هرکه زحمتی بکشد، طبق قوانین اینجهانی از مزایا و انتاجات طبیعیهی آن بهرهور میشود، ولی نه در آخرت نصیبی[21] دارند و نه سازمان آنها به تعالی رحیمیه و ویژه نائل میگردد. در حدود محدود مادی و ظاهری پیشرفتهایی را به دست میآورند که فاصلهی آن با تعالی رحیمیه زمین تا آسمان است. بلی، مؤمنین به خدا هم که ربوبیت خدا را در دل نهادینه نکردهاند مثل کسانی که اصلاً اعتقادی ندارند، نتائج سازمانی میگیرند، چون خداوند آنها و سازمان و برنامههای ایشان را به خودشان وامینهد که در آفاق محدودی به آثاری برسند که لایق انسان و مدیر متعالی نیست.
فتحصل که مدیران و کارگزاران برای نیل به تعالی سازمانی باید ربوبیت و مدیریت خدا را مورد التزام عملی قرار دهند تا از افاضات رحیمیه علاوه بر امدادات رحمانیهی خداوند در تدابیر خویش بهرهمند گردند.[22]
[3] ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلى. (الضحى: 3)
[3] وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَك. (الشرح: 4)
[4] ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلى. (الضحى: 3)
[5] وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَك. (الشرح: 4)
[6] وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ الَّذي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ. (الشرح: 2 و 3)
[6] أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ. (الشرح: 1)
[6] وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ الَّذي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ. (الشرح: 2 و 3)
[7] أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ. (الشرح: 1)
[8] و قال عليه السّلام: آلة الرّياسة سعة الصّدر. (خوئی، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة، ج. 21، ص. 253)
[9] فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّكَ عَلَى الْحَقِّ الْمُبينِ. (النمل: 79)
[10] كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتابِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ. (آلعمران: 110)
قُلْنا لا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلى. (طه: 68)
[11] إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا. (مريم: 96)
[12] وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَميقٍ. (الحج: 27)
[14] فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَريمِ. (المؤمنون: 116)
هُوَ اللَّهُ الَّذي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ. (الحشر: 23)
[15] قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ. (آلعمران: 26)
[17] و روى الحافظ البرسيّ قال: ورد في الحديث القدسيّ عن الربّ العليّ أنّه يقول: عبدي أطعني أجعلك مثلي، أنا حيّ لا اموت اجعلك حيّا لا تموت، أنا غنيّ لا أفتقر أجعلك غنيّا لا تفتقر، أنا مهما أشاء يكون أجعلك مهما تشاء يكون. (حر عاملی، الجواهر السنية في الأحاديث القدسية (كليات حديث قدسى)، ص. 709)
[19] إِلاَّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ إِنَّ فَضْلَهُ كانَ عَلَيْكَ كَبيراً. (الإسراء: 87)
[20] كُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً. (الإسراء: 20) بيان اينكه دنيا طلبان در اعمال دنيوى، و عقبى طلبان در اعمال اخروى مستمد از عطاى خداوندند. پس اهل دنيا در دنياى خود و اهل آخرت در آخرت خود از عطاى خدا استمداد مىكنند، و در اين عطا كردن چيزى جز حمد عايد خداى سبحان نمىشود، آرى هر چه او عطا مىكند انعامى است بر آدمى كه آن را در موضع نيكو و موردى كه پروردگارش راضى باشد استعمال كند، و اما اگر فسق بورزد و آن نعمت را در آن مورد نيكو استعمال نكند در حقيقت كلمهی خدا را از جاى خود تحريف كرده و نبايد جز خود كسى را ملامت كند، به هر حال خداوند مستحق ثناى جميل مىباشد و حجت بالغهی او تمام است. پس اينكه فرمود: كلا نمد معنايش اين است كه ما هر دو فريق را (چه آنها كه برايشان عجله مىكنيم و چه آنها كه شكر سعيشان را مىگذاريم) امداد مىنماييم و اگر مفعول نمد كه كلمهی كلا باشد (با اينكه بايد بعد از فعل بيايد) قبل از فعل آورده شده، بدين جهت بوده است كه بفهماند نسبت به آن عنايتى است، و مقصود بيان عموميت امداد نسبت به هر دو فريق است. و اينكه به يك يك آن دو گروه اشاره كرد و فرمود: هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ يعنى اين دسته كه برايشان عجله مىشود و اين دسته كه سعيشان شكرگزارى مىگردد، براى اين بود كه بفهماند هر كدام از آنها وضعى مخصوص به خود دارند، و نتيجهی معنا چنين مىشود كه هر يك از اين دو فريق در تحت تربيت الهى قرار داشته و از عطاء خدا برايشان افاضه مىشود، بدون هيچ تفاوت، جز اينكه يكى از اين دو دسته نعمت اللَّه را در طلب آخرت مصرف نموده و خداهم سعيش را شكرگزارى مىكند و ديگرى آن را در طلب دنياى عاجله مصرف نموده و آخرت.را فراموش مىنمايد، و از سعيش جز بدبختى و خسران برايش نمىماند. و اگر مدد به هر دو را از عطاء پروردگار خواند و فرمود: مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ براى اين بود كه گفتيم هر دو گروه در تمامى آنچه كه در عمل خود از آنها استفاده مىكنند از عطاء پروردگار برخوردارند، و از خود آنان نيست، آرى نه خود آنان در وجود آنها دخالت دارند و نه مخلوقى ديگر، بلكه تنها خداى سبحان است كه مالك و ايجادكنندهی آنهاست، پس همهی آنها از عطاى او است. از اين قيد، وجه آن پاداشى هم كه براى هر يك از دو گروه ذكر فرمود استفاده مىشود، زيرا وقتى بنا شد كه اعمال هر دو گروه به امداد خداى عز و جل و فقط از عطاء او باشد پس جا دارد و سزاوار است كه هر كس نعمت او را در كفر و فسق مصرف كند به آتش افتاده و مذموم و مدحور باشد، و هر كس كه آنها را در ايمان و اطاعت خدا مصرف كند سعيش مشكور باشد. در اينكه سياق را از تكلم با غير (نمد) به غيبت تغيير داده و فرمود عطاء ربك و نفرمود: من عطاءنا و كلمهی ربك را هم تكرار نمود، اين نكته استفاده مىشود كه امداد ايشان از شؤون ربوبيت است، و هرچند جز خداى سبحان براى كسى ربى نيست و ليكن از آنجايى كه بتپرستان براى بتهاى خود ربوبيت قائل بودند لذا ربوبيت خداى سبحان را به پيغمبر گراميش نسبت داده فرمود: ربك. و معناى جملهی وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً اين است كه عطاء پروردگار تو ممنوع نيست، چون كلمهی حظر به معناى منع است، پس اهل دنيا و اهل آخرت هر دو از عطاى او استمداد مىكنند، و جيرهخوار نعمت او و ممنون به منتهاى اويند. در اين آيهی شريفه دلالتى است بر اين حقيقت كه بخششهاى الهى مطلق و غير محدود است، چون عطاء و همچنين نبودن منع را مطلق آورد، پس هرجا كه محدوديت و يا تقدير و يا منعى (به اختلاف موارد) وجود داشته باشد، همه از ناحيهی شخصى است كه به او بخشش مىشود و بستگى به داشتن يا نداشتن استعداد او دارد و آن محدوديت از ناحيهی خود خداوند كه مفيض است ناشى نمىشود. اين بود آن مطالبى كه از آيهی شريفه به نظر ما رسيد، و از جمله حرفهاى عجيبى كه در تفسير اين آيه گفتهاند و آن را به حسن و قتاده نسبت دادهاند اين است كه: منظور از عطاء و بخشش عطاء دنيوى است، كه مشترك بين مؤمن و كافر است، نه عطاء اخروى، چون عطاى اخروى مخصوص مؤمنين است و بنا بر اين، معناى آيه چنين مىشود: ما هر دو فريق و گروه را با عطاياى دنيوى خود مدد مىكنيم، چه آن فريق كه عاجله را مىخواهند و چه آن فريق كه آخرت را، و عطاياى دنيوى ما از هيچ يك از ايشان محظور و ممنوع نيست. و ليكن اين تفسير صحيح نيست زيرا مقيد كردن عطاء به عطاء دنيوى بدون دليل و مقيد است، آن هم با اينكه اين مورد، صلاحيت اطلاق را دارد، و اما اين دليلى كه آوردهاند كه عطاء اخروى مخصوص مؤمنين است، و كفار در آن شركت ندارند اصلاً از محل بحث خارج و نسبت به زمينه گفتار اجنبى و بى ربط است، چون زمينه گفتار در آيهی شريفه عبارت است از امدادى كه اعمال (كه منتهى به جزاء و پاداش مىشوند) منتهى و مستند به آن امدادند، نه خود پاداش، و مسئلهی عطاياى مؤمنين در آخرت، از قبيل جزا و پاداش است، نه از قبيل اعمال. علاوه بر اين، چه كسى به شما گفته است كه عطاياى اخروى مخصوص به مؤمنين و ممنوع از كفار است، آن عطايا نيز هم چنان كه قبلاً هم گفتيم از احدى ممنوع نيست، و منع هر چه هست از ناحيه خود كفار است، نه از ناحيه خداوند، مانند عطاياى دنيوى كه گفتيم هر چه محدوديت در آنها هست از ناحيه محدود بودن استعداد مستفيض است نه از ناحيه مفيض. آلوسى در روح المعانى گفته: تقسيمى كه در اين آيه شده است، حاصر (جامع افراد) و مانع اغيار نيست، و حاصر نبودنش ضررى به معنا نمىزند، اما اينكه گفتيم حاصر نيست، براى اينكه وقتى حاصر بود كه هر صاحب عملى، از عمل خود يا عاجلهی تنها را بخواهد و يا آخرت تنها را و يا هر دو را و يا هيچ يك را، و آيهی شريفه تنها متعرض دو قسم اول از اين چهار قسم شده است، پس جامع افراد نيست و تازه قسم سوم به تنهايى سه قسم مىشود، زيرا آن كس كه از عمل خود هم دنيا را مىخواهد و هم آخرت را يا آخرت در نظرش رجحان دارد و يا دنيا، و يا نظرش نسبت به هر دو مساوى است. آن گاه بحث را در آن قسم كه اراده آخرت ارجح باشد طول داده و اختلاف علما را در اينكه آيا چنين عملى قبول است يا نه، نقل كرده، دربارهی قبول نشدن عمل آن كس كه دنيا در نظرش ارجح و يا مساوى باشد از علماء نقل كرده كه متفقا گفتهاند عملش قبول نيست. و دربارهی قسم چهارم كه نه دنيا را بخواهد و نه آخرت را گفته است چنين فرضى به نظر كسانى كه معتقدند صدور فعل از قادر متوقف بر وجود داعى است محال است ولى كسانى كه عمل را متوقف بر داعى نمىدانند چنين فرضى را ممكن دانسته و گفتهاند عملى كه نه داعى دنيوى در آن باشد و نه اخروى، اثرى در باطن ندارد و در ظاهر حرام است، اين بود گفتار آلوسى كه البته قبل از او ديگران هم اين تقسيم را كردهاند. ولى خوانندهی عزيز توجه دارد كه آيهی شريفه در مقام بيان حكم قبول شدن و نشدن اعمال و اينكه از چه عاملى قبول و از چه عاملى مردود است نمىباشد، بلكه آيهی شريفه دربارهی هدف و غايت انسان و تعيين غايت او به حسب نشانهی زندگیاش نظر دارد كه يا متعلق به زندگى دنيايى است، و از آنچه مىكند جز مزاياى زندگى مادى دنيا منظورى ندارد و به كلى از آخرت اعراض دارد، و يا آنكه غايت و هدفش زندگى آخرت است، كه لازمهاش آن است كه براى خود يك زندگى جاودانه و هميشگى سراغ داشته باشد كه اين زندگى دائم يك طرفش مقدمهی طرف ديگر است، ابتداى آن، كه زندگى دنيا است مقدمه زندگى آخرت است و مقصود از زندگى دنيا همان سعادت اخروى است. و با اين حال معلوم است كه آيهی شريفه از آن اقسامى كه وى تصور كرده جز دو قسمش را نتيجه نمىدهد، البته اين هست كه هر يك از اين دو قسم، براى خود چند قسم دارد، چون كسى كه آخرت را مىخواهد يك وقت براى آن عمل هم مىكند و يك وقت نمىكند مانند گنهكاران و اهل بدعت، تازه اين دو طايفه يك وقت ايمان هم دارند و يك وقت ندارند و ليكن آيات قرآنى متعرض احكام يك يك آن اقسام نيست، چون مقصود بيان آن احكام نبوده بلكه مقصود تشخيص ملاك سعادت از ملاك شقاوت بوده است. (موسوی همدانی، ترجمه تفسیر المیزان، ج. 13، ص. 91)
[21] مَنْ كانَ يُريدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ في حَرْثِهِ وَ مَنْ كانَ يُريدُ حَرْثَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ نَصيبٍ. (الشورى: 20)
[22] درس 18 فقه الروابط از سلسلهی فقه الاداره، 14 شهر ربیع الثانی 1447.