فقه الروابط 15

موضوعات مطروحه در این درس:

متن درس

4شنبه 10/7/1404- 9ربیع الثانی 1447- اول اکتبر 2025 – فقه الاداره – فقه معاصر – فقه روابط انسانی سازمانی – روابط اربعه – اول رابطه با خدا – گام ششم الصبر علی بلائه (تاب اوری در قبال آزمون های  رب الارباب )

$ مسئله‌ی 15: کارکنان سازمان باید مدام خود را در معرض ابتلاء و ارزیابی و ارزش‌یابی قرار دهند، از دوره‌های مربوطه استقبال کرده و سختی‌های آن را تحمل کنند تا شایستگی‌ها و صلاحیت‌های آنان ظاهر و به مقامات عالی‌تر نائل گردند و این آزمون‌ها را آزمون الهی بدانند و این‌که بلاء بیش‌تر علامت محبوبیت بیش‌تر نزد خداست و در این ارزیابی هرکه مقام بالاتری در سازمان دارد، مورد ابتلاء بیش‌تری از ناحیه‌ی خداوند که رب الارباب است قرار می‌گیرد و صبر بیشتر،  کارمند را به خدا نزدیک‌تر می‌کند

پنجمین رکن از ارکان سبعه‌ی[1] ارتباط سازمانی با خداوند «صبر علی بلائه» است، یعنی تاب‌آوری در امتحانات ربوبی برای بروز فلز لیاقت و صلاحیت‌های کارکنان که در فصل ارزیابی به تفصیل به این ابتلائات و آثار و احکام آن پرداختیم. بلا از «بَلِيَ»[2] به معنای پوسیدن است کقوله تعالی: یومَ تُبلی السّرائِر.[3] روزی که پرده‌ها و حجب به علت پوسیدگی کنار می‌روند و همه چیز آشکار می‌شود بدون اخفاء و پنهان‌کاری. بلاء همین‌طور است، ظواهر را طی و جواهر و بواطن را آشکار می‌کند. در سازمان‌های دنیوی هم بلاء نشان می‌دهد که هر کارمندی چه وزنی از شایستگی‌ها را دارد. این وزن‌کشی‌ها به کمک سنجه‌ها و آزمونه‌هایی است که عمدتاً میدانی هستند و بعضاً نظری. ابراهیم G نمادی از اتمام این دوره‌های ابتلائی گوناگون بود لقوله: إذِِ ابتَلَی إبراهیمَ رَبّه بکَلِمات فَأتمّهن.[4] علامه تعداد این ابتلائات را از ابعاد کمّی و کیفی تفصیلاً در ذیل این آیه ارائه نموده است که شامل تست نظافت و طهارت تا ذبح اسماعیل G و رفتن در آتش نمرودیان و بخشش همه‌ی اموال و املاک در راه خدا و غیرهم است.[5] پس از قبولی در این آزمون‌ها ندای انّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إماماً را شنید و با طی مقامات خلت و نبوت و…[6] به منصب اجرایی و ولایی امامت رسید، یعنی بدون ابتلاء نمی‌توان به مقامات عالیه نائل گردید. و از آن‌جا که ابراهیم G مثل رسول خدا [ اسوه‌ی حسنه[7] برای همه‌ی بندگان به‌ویژه مدیران و کارگزاران است، لإطلاق الدّلیل و عمومه. همه‌ی مدیران باید در كوره‌ی بلاء فرو روند و در کوران سنجش قرار گیرند تا استعدادها ظهور کند و قوای مکنونه به فعل برسد. لذا در اخبار باب از بلاء ربوبی به مربوبان، منصوبان و عاملان به عنوان هدیه، عطیه و نعمت[8] یاد می‌شود و قاعده این است که هرچه عامل نزد رب الأرباب و مدیرکل هستی محبوب‌تر باشد، او را در بلا فروتر می‌برد، لإطلاق قوله G «إنَّ اللّه َ تباركَ و تعالى إذا أحَبَّ عبدا غَتَّهُ بالبلاءِ غَتّا»[9] و از آن‌جا که طبع بلاء سخت و طاقت‌فرساست و ملائم طبع نیست، نیاز به صبر دارد؛ صبر در اردوگاه بلاء، ارزیابی و ارزشیابی و… . مبتلا‌کننده هم خداوند است که همه‌ی بندگان را برای ابتلاء آفریده است: الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا ای اصوب عملاً نه اکثر عملاً. پس هیچ‌کس از بلاء معاف و مصون نیست، اتفاقاً هرکه در این بزم مقرب‌تر است، جام بلا بیش‌ترش می‌دهند، لعموم قوله G: «إِنَّ أَشَدَّ النَّاسِ بَلَاءً الْأَنْبِيَاءُ ثُمَ‏ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ ثُمَّ الْأَمْثَلُ فَالْأَمْثَلُ».[10] ابتلاء از انبیاء شروع می‌شود، آن هم از اولوالعزم‌ها مثل نوح و ابراهیم و عیسی و موسی و پیامبر خاتم D که ابتلائات سنگین آن‌ها توسط رب العالمین معروف و مشهور است کما قال [: «ما أوذی النّبی بمثل ما اوذیت». ایذاء از بیگانه علامت ابتلاء است؛ لذا دیگر رده‌ها نباید خود را از ابتلاء مصون بدانند و اصلاً دنیا دار البلاء است، لإطلاق قوله G: «الدنیاء دار بالبلاء محفوفه و بالغدر معروفه»[11] و قوله تعالی: وَنَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً وَإِلَيْنَا تُرْجَعُونَ.[12] شاید مراد از خیر و شر هم سخت و آسان باشد و فتنه‌بودن به معنای کوره‌بودن ابتلاء است، مثل فلز که در آتش قرار می‌گیرد و عیار آن عیان می‌گردد.[13] بر اساس این قواعد وحیانی و معصومانه، خداوند بدون استثناء کارگزاران انسانی خود را دچار بلاء می‌کند، بعد به کار می‌گیرد و می‌گمارد و کارمند و عاملی که دچار بلاء می‌شود، باید خود را محبوب خدا بداند و هرچه سختی بلاء بیش‌تر، خود را محبوب‌تر ببیند و صبر بر بلاء را مصداقی از صبر بر مصیبت ببیند که تیرهای بلاء به او اصابت می‌کند تا ورزیده و ارزنده شود. صبر بر بلاء می‌شود پنجمین رکن در معاملة الله که نشانه‌ی نشستن عبد در نزد خداوند است، یعنی مقام عندیت و هر چه بلا بیش‌تر، صبر بیش‌تر و درجات متعالی‌تر و شایستگی بیش‌تر. در نظام شایسته‌سالار ربانی مقامات بالاتری را حائز می‌شود. به عکس اگر تن به بلاء ندهد یا صبر پیشه نکند و تاب‌آوری و پایداری نداشته باشد درجات او هر چه نازل‌تر می‌شود و یوشک که به درکات بدل گردد.

فتحصل که کارکنان سازمان باید مدام خود را در معرض ابتلاء و ارزیابی و ارزشیابی قرار دهند، از دوره‌های مربوطه استقبال کنند و سختی‌های آن را تحمل کنند تا شایستگی‌ها و صلاحیت‌های آنان ظاهر و به مقامات عالی‌تر نائل گردند و این آزمون‌ها را آزمون الهی بدانند و این‌که بلاء بیشتر علامت محبوبیت بیش‌تر نزد خداست و در این ارزیابی هرکه مقام بالاتری در سازمان دارد، مورد ابتلاء بیش‌تری از ناحیه‌ی خداوند که رب الارباب است قرار می‌گیرد و صبر بیشتر کارمند را به خدا نزدیک‌تر می‌کند.[14]

 

[1] قَالَ الصَّادِقُ G‏ أُصُولُ الْمُعَامَلَاتِ تَقَعُ عَلَى أَرْبَعَةِ أَوْجُهٍ مُعَامَلَةُ اللَّهِ‏ وَ مُعَامَلَةُ النَّفْسِ وَ مُعَامَلَةُ الْخَلْقِ وَ مُعَامَلَةُ الدُّنْيَا وَ كُلُّ وَجْهٍ مِنْهَا مُنْقَسِمٌ عَلَى سَبْعَةِ أَرْكَانٍ أَمَّا أُصُولُ مُعَامَلَةِ اللَّهِ‏ تَعَالَى فَسَبْعَةُ أَشْيَاءَ أَدَاءُ حَقِّهِ وَ حِفْظُ حَدِّهِ وَ شُكْرُ عَطَائِهِ وَ الرِّضَا بِقَضَائِهِ وَ الصَّبْرُ عَلَى بَلَائِهِ وَ تَعْظِيمُ حُرْمَتِهِ وَ الشَّوْقُ إِلَيْهِ‏. (مصباح الشريعة / 5 / الباب الأول في العبودية)

[2] ذَهَبَ إِلَى هَذَا الْمَعْنَى أَكْثَرُ الْمُفَسِّرِينَ فَحِينَئِذٍ «تُبْلَى‏» مِنْ بَلِيَ، يُقَالُ بَلِيَ الثَّوْبُ: رَثَّ فَكَمَا أَنَّ الثَّوْبَ الْبَالِيَ يَكْشِفُ عَنِ الْجِسْمِ كَذَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ السَّرَائِرُ-أَيْ الْأَعْمَالُ-تُبْلَى‏ فَتَنْكَشِفُ حَقِيقَةُ الْإِنْسَانِ مِنْ تَحْتِهَا، وَ قِيْلَ «تُبْلَى‏» مِنَ «الْإِبْلَاءِ» وَ عَلَيْهِ يَكُونُ الْمَعْنَى نَخْتَبِرُ السَّرَائِرَ وَ الْمَعْنَى الْأَوَّلُ أَوْلَى، لِأَنَّ الْقِيَامَةَ لَيْسَتْ يَوْمَ الِامْتِحَانِ بَلْ هِيَ يَوْمُ الْمُجَازَاةِ. (قمی، تفسير القمي، ج. ‏2، ص. 415)

[3] و السرائر: اعمال بنى آدم و واجباتى است بر ايشان كه واجب شده و آن اسرار بين خدا و بنده است، و تبلى يعنى اين اسرار آزمايش مي‌شود در روز قيامت تا خيرش از شرّش و صحيحش از باطلش شناخته شود و معلوم گردد چه كسى درست به‌جا آورده و كى آن را ضايع و فاسد نموده است. و اين با سند مرفوع از ابودرداء از پيغمبر [ روايت شده كه فرمود خداوند چهار فضيلت را براى خلقش ضمانت كرده است: نماز، زكات، روزه‌ی ماه رمضان، غسل از جنابت را و آن سرائري است كه خداوند فرمود يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ. و از معاذ بن جبل روايت شده كه گفت سؤال كردم رسول خدا [ را كه اين سرائرى كه بندگان در روز قيامت به آن آزمايش می‌‌شوند چيست؟ فرمود: سرائر كم اعمال شماست از نماز و روزه و زكات و وضو و غسل از جنابت و هر واجبى، براى اين‌كه تمام اعمال اسرار مخفى است پس اگر بخواهد مرد می‌گويد: نماز خواندم و حال آن‌كه نخوانده و اگر خواست گويد وضو گرفتم و حال آن‌كه نكرده، پس اين است قول خدا يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ. و بعضى گفته‏اند: خداوند اعمال هركس را براى اهل قيامت ظاهر سازد تا بدانند به‌واسطه‌ی چه عملى خدا او را ثواب داده و براى مزيد خوشحالى باشد، و اگر اهل عقوبت است عمل و گناهش را ظاهر سازد تا اين‌كه همه‌ی مردم بدانند به چه علّت عذاب شده است و اين براى مزيد عقوبت و غم و غصّه باشد، و سرائر آن چيزی است كه پنهان داشته از خير و شرّ و يا چيزی است كه در دل خود پنهان داشته از ايمان و كفر. از عبد اللَّه بن عمر روايت شده كه گفت خدا در روز قيامت هر سر و راز نهانى را ظاهر ميكند پس براى عدّه‏اى خوشحالى خواهد بود و از چهره‌شان نمايان می‌باشد، و در چهره‌ی بعضى ديگر ناراحتى نمايان خواهد بود. (طبرسی، ترجمه تفسير مجمع البيان، ج. ‏27، ص. 11)

[4] وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي‏ قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ. (البقرة: 124)

[5] بِكَلِماتٍ‏ به سخنان يعنى به اوامر و نواهى. ابتلا در اصل تكليف است به امر شاق مأخوذ از بلاء لكن چون‌كه آن مستلزم اختبار است، نسبت به كسى كه جاهل باشد. از عواقب مظنه‌ی ترادف آن است با اختبار. پس ابتلاء اين‌جا بر اصل معنى خود باشد و نزد بعضى به معنى اختبار است و بنا بر اين، معنى اختبار حق‌تعالى بنده را مجاز است. از تمكين دادن او بنده را مر اختيار احد امرين را كه آن مراد اللَّه است و مشتهاى عبد. پس گوئيا او سبحانه امتحان بنده می‌كند از آنچه از او صادر شود از يكى از اين دو امر تا مجازات آن نمايد بر حسب آن. و معنى اول اصح است؛ چه حقيقت از مجاز اولی است و ضمير راجع به ابراهيم G است و وجه آن تقدم مرجع آن است لفظاً و اگرچه متأخر است رتبه زيراکه شرط ضمير احد تقدمين است و كلمات را گاه هست كه اطلاق بر معانى مى‏كنند. فلهذا تفسير آن كرده‏اند به سى خصلت محموده كه ده‌تا از آن مذكور است در كريمه‌ی‏ التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ‏ و ده تا در آيه‏‌ی إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ‏ و ده ديگر در اين آيه كه‏ قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ‏ الى قوله‏ أُولئِكَ هُمُ الْوارِثُونَ‏. هم‌چنان كه تفسير آن كرده‏اند به خصال مذكوره در آيه‌ی فتلقّى آدم من ربّه كلمات و يا به چهل كه ده ديگر در اين آيات است كه‏ وَ الَّذِينَ هُمْ عَلى‏ صَلَواتِهِمْ يُحافِظُونَ‏ تا آخر. و به جهت همين است تفسير آن به ده خصلت كه از سنن اوست و به مناسك حج و به كوكب و قمرين و ذبح ولد و نار و هجرت و به آنچه آيات آتيه متضمن آن است، اعنى قوله‏ إِنِّي جاعِلُكَ‏ تا آخر على اختلاف الاقوال و على بن ابراهيم در تفسير خود آورده كه سنن حنيفيه پنج از آن در سر است كه آن اخذ شارب است و اعفاء لحيه و طم شعر و مسواك و خلال و پنج در بدن كه آن حلق شعر است از آن و ختان و تقليم أظافير و غسل جنابت به آب مطلق و اما نزد غير او آن پنجى كه در سر است مضمضه و استنشاق و سواك و فرق شعر و قص شارب و پنجى كه در بدن است قص اظفار است و حلق عانه و ابطين و ختان و استنجاء و اين ده خصلت منسوخ نشده و تا قيامت خواهد بود و هو قوله‏ وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً و از صادق G مروى است كه كلماتى كه حق‌تعالى ابراهيم G را به آن ابتلاء نموده ذبح ولد او بود، يعنى اسماعيل G كه پدر عرب است و ابوعلى جبائى گفته كه مراد به آن جميع طاعات عقليه و شرعيه است و بعضى ديگر گفته‏اند كه مراد به كلمات تسبيح و تهليل و تكبير است، چنان‌كه از پيغمبر [ روايت است كه روزى صحابه را گفت هيچ مي‌دانيد كه حقت‌عالى چرا ابراهيم را خليل خود گردانيده؟ گفتند اللَّه و رسوله اعلم. فرمود به سبب آن‌كه هر بامداد و شبانگاه گفتى كه‏ فَسُبْحانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ‏ و سعيد بن جبير گفته كه آن تسبيحات اربع بود كه در وقت بناى كعبه مكرر مي‌فرمود يعنى‏ سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر و چون تمام گشت، گفت ربنا تقبل منا انك انت السميع العليم‏. (کاشانی، منهج الصادقين فى إلزام المخالفين، ج. ‏1، ص. 273)

[6] [معنى امامت و بيان اينكه امامت ابراهيم G غير نبوت او بوده‏] دوم اين‌كه ما در آغاز گفتار گفتيم: كه قصه‌ی امامت ابراهيم G در اواخر عمر او و بعد از بشارت به اسحاق G و اسماعيل G بوده، ملائكه وقتى اين بشارت را آوردند كه آمده بودند قوم لوط G را هلاك كنند، در سر راه خود سرى به ابراهيم G زده‏اند و ابراهيم G در آن موقع پيغمبرى بود مرسل، پس معلوم مي‌شود قبل از امامت داراى نبوت بوده، در نتيجه پس امامتش غير نبوتش بوده است. و منشأ اين تفسير و تفاسير ديگر نظير آن، اين است كه الفاظى كه در قرآن شريف هست در انظار مردم مبتذل و بى‌ارج شده، چون در اثر مرور زمان زياد بر زبان‌ها جارى شده، خيال كرده‏اند كه معناى همه را مي‌دانند، و همين خيال باعث شده بر سر آن‌ها ايستادگى و دقت نكنند. يكى از آن الفاظ لفظ امامت است كه گفتيم مفسرين آن را همه جا و به طور مطلق به معناى نبوت و تقدم و مطاع بودن معنا كرده‏اند، در حالى كه چنين نيست و اشكالش را فهميدى. بعضى ديگر از مفسرين آن را به معناى خلافت و يا وصايت و يا رياست در امور دين و دنيا گرفته‏اند-و هيچ يك از اين‌ها نبوده-براى اينكه معناى نبوت اين است كه شخصى از جانب خدا اخبارى را تحمل كند و بگيرد، و معناى رسالت هم اين است كه بار تبليغ آن گرفته‏ها را تحمل كند. و تقدم و مطاع بودن نمي‌تواند معناى امامت باشد، چون مطاع بودن شخص به اين معنا است كه اوامر و نظريه‏هاى او را اطاعت كنند، و اين از لوازم نبوت و رسالت است. و اما خلافت و هم‌چنين وصايت معنايى نظير نيابت دارد و نيابت چه تناسبى با امامت مي‌تواند داشته باشد؟ و اما رياست در امور دين و دنيا آن نيز همان معناى مطاع بودن را دارد، چون رياست به معناى اين است كه شخصى در اجتماع مصدر حكم و دستور باشد. پس هيچ يك از اين معانى با معناى امامت تطبيق نمي‌كند، چون امامت به اين معناست كه شخص طورى باشد كه ديگران از او اقتداء و متابعت كنند، يعنى گفتار و كردار خود را مطابق گفتار و كردار او بياورند و با اين حال ديگر چه معنا دارد كه به پيغمبرى كه واجب الاطاعة و رئيس است، بگويند انى جاعلك للناس نبيا، من مى‏خواهم تو را پيغمبر كنم و يا مطاع مردم سازم، تا آن‌چه را كه با نبوت خود ابلاغ مى‏كنى اطاعت كنند، و يا مى‏خواهم تو را رئيس مردم كنم، تا در امر دين امر و نهى كنى، و يا مى‏خواهم تو را وصى يا خليفه در زمين كنم، تا در ميان مردم در مرافعاتشان بحكم خدا حكم كنى؟ پس امامت به معناى هيچ يك از اين كلمات نيست، و چنان هم نيست كه همه‌ی آن كلمات براى خود معنايى داشته باشند، ولى خصوص لفظ امامت معنايى نداشته و صرفاً عنايتى لفظى و تفننى در عبارت باشد، چون صحيح نيست به پيغمبرى كه از لوازم نبوتش مطاع بودن است، گفته شود: من تو را بعد از آنكه سال‌ها مطاع مردم كردم، مطاع مردم خواهم كرد، و يا هر عبارت ديگرى كه اين معنا را برساند، هرچند كه عنايت لفظى در كار باشد براى اين‌كه محذورى كه گفتيم با اين حرف‏ها برطرف نمى‏شود، و عنايت لفظى اشكال را رفع نمي‌كند و مواهب الهى صرف يك مشت مفاهيم لفظى نيست، بلكه هريك از اين عناوين عنوان يكى از حقايق و معارف حقيقى است و لفظ امامت از اين قاعده‌ی كلى مستثنى نيست، آن نيز يك معناى حقيقى دارد، غير حقايق ديگرى كه الفاظ ديگر از آن حكايت مى‏كند. (موسوی همدانی، ترجمه تفسير الميزان، ج. ‏1، ص. 409)

بحث روايتى [روايتى در باره مقاماتى كه جناب ابراهيم G به ترتيب به دست آورد] مرحوم كلينى در كافى از امام صادق G روايت كرده كه فرمود: خداى U ابراهيم G را قبل از آن‌كه نبى خود بگيرد، بنده‌ی خود گرفت، و خداى تعالى قبل از آن‌كه او را رسول خود بگيرد، نبى خود گرفت، و خداى تعالى قبل از آن‌كه او را خليل خود قرار دهد، رسول خودش كرد، و نيز قبل از آن‌كه امامش كند، خليلش كرد، چون به حكم آيه‌ی إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً ابراهيم بعد از آن‌كه خالص در عبوديت، و سپس داراى نبوت، آن‌گاه رسالت، و در آخر خلت شده بود، تازه خدا او را امام كرد، و از اين‌كه از خدا خواست تا اين مقام را در ذريه‏اش نيز قرار دهد، معلوم مى‏شود كه اين مقام در نظرش بسيار عظيم آمده، و خدا هم در پاسخش فرموده: كه هر كسى لايق اين مقام نيست، آن گاه امام صادق G در تفسير جمله‌ی لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ فرمود هيچوقت سفيه، امام پرهيزكاران نمى‏شود. مؤلف: اين معنا به طريقى ديگر نيز از آن جناب، و باز به طريق ديگر از امام باقر G نقل شده، كه شيخ مفيد 6 همان را از امام صادق G روايت كرده است. و اين‌كه فرمود خداوند ابراهيم را قبل از آن‌كه نبى خود كند بنده‌ی خود كرد تا آخر، اين معنا را از آيه‏‌ی وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ، وَ كُنَّا بِهِ عالِمِينَ‏ تا جمله‌ی مِنَ الشَّاهِدِينَ‏ استفاده فرموده، چون اين آيه مى‏رساند خداى تعالى قبل از آن‌كه او را نبى خود كند، در همان ابتداء امر داراى رشد كرد، و رشد، همان عبوديت است. اين نكته را هم بايد دانست كه، اينكه خدا كسى را بنده‌ی خود بگيرد، غير از اين است كه كسى خودش بنده‌ی خدا باشد، براى اين‌كه بنده بودن چيزى نيست كه اختصاص به كسى داشته باشد، بلكه لازمه‌ی ايجاد و خلقت است، هر موجودى كه داراى فهم و شعور باشد، همين‌که تشخيص بدهد كه مخلوق است، تشخيص می‌دهد كه بنده است. اين چيزى نيست كه اتخاذ و جعل بردارد، و خداوند درباره‌ی كسى بفرمايد من فلانى را بنده‌ی خود اتخاذ كردم، يا او را بنده قرار دادم. بندگى به اين معنا عبارت است از اين‌كه موجود، هستيش مملوك براى رب خود باشد، مخلوق و مصنوع او باشد، حال چه اين‌كه اين موجود در صورتى كه انسان باشد در زندگي‌اش به‌مقتضاى مملوكيت ذاتى خود رفتار بكند، و تسليم در برابر ربوبيت رب عزيز خود باشد، يا آن‌كه از رسم عبوديت خارج بوده باشد، و به لوازم آن عمل نكند، بالأخره آسمان برود يا زمين، بنده و مخلوق است، هم‌چنان كه خداى تعالى در اين باره فرموده: إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً هيچ كس در آسمان‌ها و زمين نيست، مگر آن‌كه به حال بندگى نزد خداى رحمان مى‏آيد. گواين‌كه در صورتى كه بر طبق رسوم عبوديت، و به مقتضاى سنت‏هاى بردگى عمل نكند، و در عوض پلنگ دماغى و طغيان بورزد، از نظر نتيجه مى‏توان گفت كه او بنده‌ی خدا نيست، چون بنده به آن كسى مى‏گويند كه تسليم در برابر مالكش باشد، و زمام تدبير امور خود را به دست او بداند، پس جا دارد كه تنها كسانى را بنده بناميم كه علاوه بر عبوديت ذاتی‌اش، عملاً هم بنده باشد، و بنده‌ی حقيقى چنين كسى است، كه خدا هم درباره‌ی او مى‏فرمايد وَ عِبادُ الرَّحْمنِ، الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً، بندگان رحمان كسانى هستند كه در زمين با تواضع و ذلت قدم برمي‌دارند الخ. و بنا بر اين اگر كسى باشد كه علاوه بر بندگى ذاتى و عملي‌اش، خدا هم او را بنده‌ی خود اتخاذ كرده باشد، يعنى بندگى او را پذيرفته باشد، و با ربوبيتش به وى اقبال كرده باشد، كه معناى ولايت خدايى هم همين است، در نتيجه او خودش متولى و عهده‏دار امور او مى‏شود، آن طور كه يك مالك امور بنده‌ی خود را به عهده دارد. و عبوديت، خود كليد ولايت خدايى است، هم‌چنان كه كلام ابراهيم G هم كه گفت: إِنَّ وَلِيِّيَ اللَّهُ الَّذِي نَزَّلَ الْكِتابَ، وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ‏ به درستى سرپرست من خدايى است كه كتاب نازل كرده، و سرپرستى صالحان را يعنى آنان كه شايستگى ولايت او را دارند، به‌عهده‌ی خود گرفته. و خداى تعالى رسول اسلام [ را هم در آيات قرآنش به نام عبد ناميده و فرموده الَّذِي أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْكِتابَ‏، خدايى كه بر بنده‏اش اين كتاب را نازل كرد و نيز فرموده يُنَزِّلُ عَلى‏ عَبْدِهِ آياتٍ بَيِّناتٍ‏، آياتى روشن بر بنده‏اش نازل مى‏كند و نيز فرموده قامَ عَبْدُ اللَّهِ يَدْعُوهُ‏، بنده خدا برخاست تا او را بخواند. پس روشن شد كه اتخاذ عبوديت همان ولايت و سرپرستى كردن عبد است. (همان، صص. 418-420)

[7] لَقَدْ كانَ لَكُمْ في‏ رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثيراً. (الأحزاب : 21)

قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ في‏ إِبْراهيمَ وَ الَّذينَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْكُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنا بِكُمْ وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلاَّ قَوْلَ إِبْراهيمَ لِأَبيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ ما أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ رَبَّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنا وَ إِلَيْكَ الْمَصيرُ. (الممتحنة : 4)

لَقَدْ كانَ لَكُمْ فيهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ مَنْ يَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميدُ. (الممتحنة : 6)

[8] عنه [ إنّ اللّه َ لَيَتعَهّدُ عبدَهُ المؤمنَ بأنواعِ البلاءِ كما يَتَعهّدُ أهلَ البيتِ سَيِّدُهم بِطُرَفِ الطَّعام. (مجلسی، بحار الأنوار، ج. 67، ص. 241) الإمامُ عليٌّ G إذا رأيتَ ربَّكَ يُوالي علَيكَ البلاءَ فاشْكُرْهُ، إذا رأيتَ ربَّكَ يُتابِعُ علَيكَ النِّعَمَ فاحْذَرْهُ. (آمدی، غرر الحكم) الإمامُ الصّادقُ G المَصائبُ مِنَحٌ مِن اللّه، و الفَقرُ مَخزونٌ عندَ اللّه. (کلینی، الكافي، ج. 2، ص.260) الإمامُ الباقرُ G إنَّ اللّه َ عزّ و جلّ لَيَتعاهَدُ المؤمنَ بالبلاءِ كما يَتعاهَدُ الرَّجُلُ أهلَهُ بالهَدِيّةِ مِن الغَيبةِ، و يَحْميهِ الدُّنيا كما يَحْمي الطّبيبُ المريضَ. (همان، ص. 255)  الإمامُ الكاظمُ G لَن تَكونوا مؤمنينَ حتّى تَعُدّوا البلاءَ نِعمَةً و الرَّخاءَ مُصيبَةً، و ذلكَ أنَّ الصَّبرَ عِند البلاءِ أعظَمُ مِن الغَفلةِ عندَ الرَّخاءِ. (شعیری، جامع الأخبار، صص. 313 و 870) الإمامُ العسكريُّ G ما مِن بَلِيّةٍ إلاّ و للّه ِ فيها نِعمَةٌ تُحيطُ بِها. (مجلسی، بحار الأنوار، ج. 78، ص. 374)

[9] مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْوَلِيدِ بْنِ عَلَاءٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ G قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِذَا أَحَبَّ عَبْداً غَتَّهُ بِالْبَلَاءِ غَتّاً وَ ثَجَّهُ بِالْبَلَاءِ ثَجّاً فَإِذَا دَعَاهُ قَالَ لَبَّيْكَ عَبْدِي لَئِنْ عَجَّلْتُ لَكَ مَا سَأَلْتَ إِنِّي عَلَى ذَلِكَ لَقَادِرٌ وَ لَئِنِ ادَّخَرْتُ لَكَ فَمَا ادَّخَرْتُ لَكَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكَ. (کلینی، الكافي (ط الإسلامية)، ج. ‏2، ص. 253) ما أوذى أحد ما أوذيت‏ في اللَّه. (پاینده، نهج الفصاحة (مجموعه كلمات قصار حضرت رسول [)، ص. 697) أحدها: مقاساته للمتاعب الكثيرة و المكاره الشديدة من المشركين في بدء دعوته حتّى قال: «ما أوذي نبيّ مثل ما اوذيت‏». (مدنی، رياض السالكين في شرح صحيفة سيد الساجدين، ج. ‏1، ص. 469؛ فیض کاشانی، الوافي، ج. ‏2، ص. 235)

[10] عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ G قَالَ: إِنَّ أَشَدَّ النَّاسِ بَلَاءً الْأَنْبِيَاءُ ثُمَ‏ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ ثُمَّ الْأَمْثَلُ فَالْأَمْثَلُ. (کلینی، الكافي (ط الإسلامية)، ج. ‏2، ص. 252)

[11]دَارٌ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَةٌ وَ بِالْغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ لَا تَدُومُ أَحْوَالُهَا وَ لَا يَسْلَمُ نُزَّالُهَا أَحْوَالٌ مُخْتَلِفَةٌ وَ تَارَاتٌ مُتَصَرِّفَةٌ الْعَيْشُ فِيهَا مَذْمُومٌ وَ الْأَمَانُ مِنْهَا مَعْدُومٌ وَ إِنَّمَا أَهْلُهَا فِيهَا أَغْرَاضٌ مُسْتَهْدَفَةٌ تَرْمِيهِمْ بِسِهَامِهَا وَ تُفْنِيهِمْ بِحِمَامِهَا وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّكُمْ وَ مَا أَنْتُمْ فِيهِ مِنْ هَذِهِ الدُّنْيَا عَلَى سَبِيلِ مَنْ قَدْ مَضَى قَبْلَكُمْ مِمَّنْ كَانَ أَطْوَلَ مِنْكُمْ أَعْمَاراً وَ أَعْمَرَ دِيَاراً وَ أَبْعَدَ آثَاراً أَصْبَحَتْ أَصْوَاتُهُمْ هَامِدَةً وَ رِيَاحُهُمْ رَاكِدَةً وَ أَجْسَادُهُمْ بَالِيَةً وَ دِيَارُهُمْ خَالِيَةً وَ آثَارُهُمْ عَافِيَةً فَاسْتَبْدَلُوا بِالْقُصُورِ الْمَشَيَّدَةِ وَ النَّمَارِقِ‏ الْمُمَهَّدَةِ الصُّخُورَ وَ الْأَحْجَارَ [الْمُسْنَدَةَ] الْمُسَنَّدَةَ وَ الْقُبُورَ اللَّاطِئَةَ الْمُلْحَدَةَ الَّتِي قَدْ بُنِيَ عَلَى‏. (نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص. 348)

[12] كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً وَ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ. (الأنبياء : 35)

[13] فتنه از ماده‌ی «فِتْن» به معنای داخل نمودن طلا در آتش است، و به معنای داخل نمودن انسان در آتش نیز آمده است. کلمه‌ی «فتنه» در قرآن به معناهای گوناگون آمده است. به معنای عذاب، محصول عذاب، آزمایش و امتحان و واقع نمودن خود یا دیگران در عذاب.

[14] درس 15 فقه الروابط از سلسله‌ی فقه الاداره، 9 شهر ربیع الثانی 1447.

پاورقی ها:

دیدگاهتان را بنویسید